در حال دریافت تصویر  ...
نام مرتضی کنعانی
محل تولد تهران


در حال دریافت تصویر  ...
نام غلام رضا قهرمانی
محل تولد خلخال


در حال دریافت تصویر  ...
نام غفور نوری
محل تولد هشترود - زکی آباد چادویماق


در حال دریافت تصویر  ...
نام مسلم دهقان نژاد
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام عبدالله غفوری
محل تولد تاکستان - نهاوند


در حال دریافت تصویر  ...
نام حکمت الله ازلگینی
محل تولد تاکستان - حسین آباد جرندق


در حال دریافت تصویر  ...
نام فریبرز سناپور
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام مسلم علیخانی
محل تولد قزوین - کوچنان-بخش رودبار الموت


در حال دریافت تصویر  ...
نام حسین عزیزمحمدی
محل تولد تاکستان - فارسجین


در حال دریافت تصویر  ...
نام ابراهیم گروسی
محل تولد قزوین - نظام آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام مسلم برجی خلیفه کندی
محل تولد آبیک - خلیفه کندی


در حال دریافت تصویر  ...
نام رمضان خالقی
محل تولد قزوین - فارسیان


در حال دریافت تصویر  ...
نام نعمت الله آشوری
محل تولد بوئین زهرا - شال


در حال دریافت تصویر  ...
نام رشید اسدی لک لر
محل تولد هشترود - لک لر


در حال دریافت تصویر  ...
نام ولی الله سعیدی
محل تولد تاکستان - ضیاء آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام سبزعلی اینانلو
محل شهادت شلمچه


در حال دریافت تصویر  ...
نام اروج علی بابا
محل شهادت دزفول



یک خاطره شهید  عباس بابایی


سوغات فرنگ

محمد سعید نیا: در سیره پیامبر گرامی اکرم (ص) آمده است که آن حضرت «کم هزینه و بسیار بخشنده و یاری کننده» بودند. از ویژگیهای آشکار عباس، سادگی و بی پیراگی او بود. می خواهم بگویم که عباس نیز واقعاً دارای شخصیتی اینچنین بود. او هر چه داشت به دوستانی که احساس می کرد بدان نیاز دارند می داد و کمتر یا بهتر است بگویم «اصلاً» به فکر خود نبود. او به هیچ وجه اهلِ تکلّف و تجمّل نبود. به یاد دارم در پایان دوره آموزش خلبانی در آمریکا، هنگامی که به ایران باز می گشت، به همراهِ خانواده برای استقبال به فرودگاه مهرآباد رفته بودیم. پس از چند ساعت انتظار سرانجام هواپیما بر زمین نشست و دقایقی بعد عباس را در سالن انتظار ملاقات کریدم. پس از روبوسی و خوش آمد گوئی، او از من خواست تا به قسمت ترخیص فرودگاه بروم و وسایلش را تحویل بگیرم. رفتم و مدتی را به انتظار نشستم تا سرانجام بار و اثاثیه عباس را تحویل گرفتم. چمدان و ساک او از همه ساکها و لوازم دیگر مسافرین کم حجم‌تر به نظر می آمد. در بین راه به شوخی از او پرسیدم: ـ برای ما سوغات چه آورده ای؟ ان شاء الله که چیز قابل توجهی است. او مثل همیشه لبخندی زد و سرش را با علامت پاسخ مثبت تکان داد. ما به راه افتادیم. پس از ساعتی که به منزل رسیدیم، تمام افراد منزل به استقبال عباس آمده بودند و از این که پس از مدتها دوری از ایران، دوباره او را می دیدند خیلی خوشحال بودند. چند ساعتی به دیده بوسی و احوالپرسی گذشت. وقتی که خانه خلوت شده بود به شوخی گفتم: ـ حالا نوبت وارسی سوغاتیهای عباس آقاست. عباس چمدان را باز کرد. با کمال شگفتی مشاهده کردیم، آبریزی را که با خود از ایران برده بود در میان نایلونی پیچیده و در کنار آن چند دست لباس دانشجویی و لباس خلبانی نهاده است. در ساک دستی‌اش هم تعدادی نوار «تعزیه» و یک مجلّد «قرآن» و کتاب «مفاتیج الجنان» همراه با تعدادی کتاب فنّی و پروازی به زبان انگلیسی بود. خندیدم و گفتم:ـ مرد حسابی! من بیش از پنجاه، شصت تومان بنزین سوزانده ام تا به استقبال تو آمده ام و تو از آن طرف دنیا این آبریز را آورده ای؟! در حالی که به نشانه شرمندگی، سرش را به زیر انداخته بود، برگشت و با لهجه شیرین قزوینی گفت: ـ تو که میدانی؛ آنجا آنقدر گرانی است که حد ندارد. آن روز شاید دیگران به مقصود او پی نبردند؛ ولی من با سابقه ای که از او سراغ داشتم، منظور او را از «گرانی» دریافتم و به یقین دانستم که عباس آنچه را که مازاد بر مخارج خویش بوده، به نشانی دوستان و آشنایان بی بضاعتش در نقاط ایران می فرستاده و مثل همیشه آن دوست، نامی و نشانی از عباس نمی‌یافته است