در حال دریافت تصویر  ...
نام مهدی سربوته
محل تولد بوئین زهرا - شال


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد صدری
محل تولد قزوین - کندج رودبار


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد مهدی غیاث یزدی
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام بیت الله خدابنده لو
محل شهادت بستان


در حال دریافت تصویر  ...
نام محسن رجبی
محل شهادت تهران - بیمارستان ساسان


در حال دریافت تصویر  ...
نام حسین علی تیموری
محل شهادت پل نو خرمشهر


در حال دریافت تصویر  ...
نام صفت الله انصاری قلعه
محل شهادت کرخه نور



یک خاطره شهید  فیض الله افشار طونیانی


نحوه شهادت شهید رضا جانی

بسمه تعالی ما در تپه کوره بوشی مستقر بودیم و من یک دوست داشتم به نام رضا جانی بود و ما چند نفری بودیم با هم همسنگر و یک سنگر چهار نفری داشتیم . ما چهار نفر یک برادر بودیم و نام ما چهار نفر یکی خودم افشار و یکی که همیشه بیادش هستم رضا جانی و یکی عزیز دهقان ور و یکی علی بود و ما چهار نفر همیشه خوش بودیم و در سرمای سخت و باران شدیدی که بر روی مان می آمد . من و رضا هم پست بودیم و در نزدیکی ۱۶۰ قدمی عراقی ها بودیم و شبی دندان رضا درد گرفت وبه من می گفت افشار یک تیر به من بزن و مرا از این درد خلاصم کن و از ناراحتی رضا من اشک در چشمانم جمع شده بود و رضا از درد دندان خود را می خواست بکشد با نارنجک و من نارنجک را از دست رضا گرفتم و من شروع کردم که رضا جان این سختی ها را باید تحمل کرد . ووقتی که پست ما تمام شد ما خیس آب شدیم و از سرما می لرزیدیم . آب باران جمع شده بود توی سنگر و آمدیم توی سنگر رضا از سرما و از درد دندان خوابش نمی برد و یکسره گریه می کرد و من رضا را دلداری می دادم و به او می گفتم که بخواب تا فردا صبح تو رابه بهداری می برم و یک روز رضا به من گفت افشار برای من ۲۰تا فشنگ کلاشی عراقی که گرفته بودیم و از آنها یادگاری برایم جاسوئچی و گردنبند خودکار برایم درست کن و یادش بخیر وقتی که فشنگها را درست کردم و بهش دادم همۀ آنها را برده بود و روی آنها را اسم من را حک کرده بود . یادم هست که در شب ۲۲ بهمن با رضا با ۳ نگهبان بودیم و ساعت در حدود ۵/۳ بود و باران شدیدی بر روی سرمان فرود می آمد و در همین حین بودیم که صدایی شنیدیم و به رضا گفتم که رضا ساکت باش که من یک صدایی شنیدم و بلافاصله دوربین را برداشتم و به طرف دهکده زرین جوب را نگاه کردم و دیدم عراقی ها دارند می آیند بطرف ما و وقتی که به رضا کفتم که عراقی ها دارند می آیند به طرف ما بلافاصله رفت و قمقمه آب را پر کرد و به من گفت این قمقمه را آب پر کرده ام . یادگاری از من داشته باش افشار و من ناراحت شدم و گفتم رضا این چه حرفی است که می زنی و من گفتم که خدا نکند که طوری بشوی و امیدوارم که دست خدا همراه همه باشد در همین حال بودیم که صدای تیر اندازی شروع شد و ما هم یکسره با نارنجک تفنگی دهکده زرین جوب را زیر آتش گرفتیم و درگیریمان تمام شد و یادم آمد یک روزی نامه ای برای رضا آمده بود . نامه از طرف نامزدش بود و در آن نوشته بود که رضا جان حالا که خدمت دارد به پایان می رسد خیلی از خودت مواظبت کن و وقتی نامه را خواند به من درآمد و گفت افشار خواهش می کنم که جواب نامه ام را بنویس . و بنویس دایی رضا حالش خوب است و نگرانی دایی رضا دوری شماست . و هر روز که غم فرا می گرفت رضا برای من ترانه غمگینی می خواند و مرا از ناراحتی در می آورد . روز آخر که داشتیم از تپه تعویض می شدیم یادم هست که با رضا وسایلمان را کول گرفته بودیم و باران می آمد و آمدیم سوار ماشین شدیم و آمدیم پادگان ابوذر و صبح می خواستیم به مرخصی برویم و به من گفت اقشار من چشم انتظار تو هستم که بیاید خانه مان . و برای من گرفتاری پیش آمد و نتوانستم بروم مرخصی برگشتم . گفت افشار من چشم براه بودم و نیامدید و من برنامه را گفتم . رضا جان گرفتاری برایم پیش آمده بود و برگشت و گفت انشاالله این دفعه باید با خودم بیایی و دفعۀ آخر بود که برادر عزیز و همیشه قهرمان من در ماه ۸ اسفند سالگرد پیروزی رزمندگان حمله ای از سوی دشمن شروع شد و یک تیر مستقیم تک تیر انداز دشمن بر پیشانی رضا جانی و با یک آخ دنیا را ترک گفت و دستش روی پیشانیش خشک شده بود . الهی بمیرم برایت رضا هرگز از یادم نمی رود . تا جام اهل نکرده ام از شی هرگز نکنم رضا را فراموش . و از ما چهار نفر رضا شهید شده و عزیز و علی که خدمت آنها تمام شد رفتند و وقتی کسی که هستم من افشار هستم و از این چهار نفر مانده ام . فیض الله افشار