در حال دریافت تصویر  ...
نام قاسم شکیب زاده
نام پدر اصغر
نام مادر طاهره
محل شهادت خرمشهر

بیوگرافی
شکیب‌زاده، قاسم: یکم خرداد ۱۳۴۶، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش اصغر، کشاورزی می‌کرد و مادرش طاهره نام داشت. دانش‌آموز سوم راهنمایی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیستم اردیبهشت ۱۳۶۱، در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۶/۰۳/۰۱
محل شهادت خرمشهر تاریخ شهادت ۱۳۶۱/۰۲/۲۰
استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت خرمشهر
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی بسیجی
تحصیلات دانش آموز سوم راهنمائی رشته -
عملیات بیت المقدس سال تفحص
محل کار دانش آموز بنیاد تحت پوشش قزوین
مزار شهید قزوین - قزوین - قزوین - -


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
اسناد
وصایا
شهید، قاسم شکیب زاده: در جبهه ای که رزمندگانش این همه ایثار و از خودگذشتگی دارند؛ در جبهه ای که فکر و ذکر رزمندگانش پیروزی جمهوری اسلامی است؛ در جبهه ای که به حق دانشگاه معنویات می باشد؛ در جبهه ای که رزمندگانش از شهادت در راه خدا هراسی ندارند؛ در جبهه ای که جای جای و لحظه لحظه های آن خاطره ایثارها و از خودگذشتگی ها و رزم پایدارشان است؛ در جبهه ای که رزم آورانش، شیران روز و پارسایان شب اند؛ در جبهه ای که هنگام حمله در میان توپ و خمپاره دشمن، رزم آورانش نماز صبح می گذارند و مخلصانه با خدای خویش سخن می گویند؛ در جبهه ای که رزمندگاش دعایشان تنها و تنها ظهور حضرت مهدی(عج) و طول عُمر امام و شهادت در راه خداست؛ در جبهه ای که رزم آورانش به هنگام حمله، همچون فرشتگان نجات مستضعفان و مستمندان، بر دشمن نابکار می تازند؛ در جبهه ای که یاوران خمینی، با ندای «لبیک یا خمینی» وارد میدان می شوند و مجروح می گردند و بانگ «لا اله الا الله» و «الله اکبر، خمینی رهبر» سر می دهند؛ در جبهه ای که امام زمان(عج) در آن حضور دارد و دست خدا بالای دست رزم آورانش است... پیروزی حتمی است! ...و ما رهروان الله، بیمی از مرگ در راه خدا نداریم؛ بلکه از خدای باری تعالی آروزی شهادت می کنیم و می گوییم: «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک». بار خدایا! توفیق شهادت در راهت را نصیب من ناچیز و گناهکار بگردان؛ تا خون من قطره ای برای به ثمر رساندن درخت پُر عظمت انقلاب باشد. من امیدوارم مادرم در سوگ من نگرید و همچون شیرزنان صدر اسلام، از خود پایداری و استقامت نشان دهد و نیز خواهران من -که همچون فاطمه و زینب کبری(س) تربیت شده اند- در همان رَه -که همانا براستی خط امام و خط امام نیز ره الله است- ادامه دهنده راه شهدا باشند. ...و شما برادران من که در تربیت من حقی بس والا دارید! امیدوارم خدا به شما اجری بزرگ عنایت فرماید. سعی کنید برادر کوچکمان را همچون علی اکبرتربیت کنید و تا او نیز بتواند در آینده فردی مؤثر در این جامعه باشد. درود من بر تو ای مادر! که چیزهایی به آموختی که در هیچ دانشگاهی نمی توان آن را فرا گرفت. من شهادت را برگزیدم؛ زیرا تنها شهادت است که می تواند ما را از این دنیای فانی و خیل مادیات برهاند و مرا به همان آرزوی دیرینه ام برساند که همانا شهادت در راه خداست. درود و سلام من به رهبر انقلاب که با ظهور خود انقلابی در فکر ما ایجاد کرد و ما را از خیل جهالت راند و به ما معنی زندگی آموخت. اگر من شهید شدم، مرا از دفتر حزب جمهوری اسلامی تشییع کنید. (۱۴۳۹۳۰۴) قاسم شکیب زاده
خاطرات
حسن ستاری: چطوری اجازه گرفت و چی شد که اینقدر سریع آماده شد و برگه گرفت که با ما به جبهه بیاید، نمی دانم، ‌یعنی زمان آنقدر سریع گذشت که اصلاً فرصتی نبود تا موضوع را پیگیری کنم. ازقزوین که حرکت کردیم، تقریباً ۲ ساعت بعد توی یکی از پادگانهای آموزشی تهران بودیم، پس از یکی، دو روز، عازم اهواز شدیم، دو سه روزی هم توی پادگان امیدیه منتظر بودیم که به خط برویم و برای عملیات. غروب بود، شام را زدوتر دادند،‌گفتند بعد از خوردن غذا آماده رفت شوید. غذا را خورده ونخورده شروع به توزیع تجهیزات کردند، همه به صف شدیم، فرمانده آمد و هرچه که باید می گفت ، گفت، تاکید بر چک کردن تجهیزات بچه ها داشت و اینکه حتماُ قمقمه ها تون را پر آب کنید،‌چرا که منطقه عملیاتی بیت المقدس توی دشت است و ازآب خبری نیست. از قزوین که راه افتادیم، ‌یک لحظه از قاسم غافل نبودیم، پرسیدم: قمقمه ات را چرا اب نمیکنی؟ گفت برای چه پر کنم، من مطمئنم که به خوردن آب نمی رسم. تعجب کردم، راستش اصلاً نفهمیدم چی می گوید، آماده رفتن شدیم، ساعت ۱۲ شب بود که به منطقه عملیاتی رسیدیم، بچه ها خورد و خسته بودند، راه زیادی را پیاده روی کرده بودند و اصلاً هم اجازه نداشتند که سر و صدا کنند، چرا که دشمن در کمین بود و همین نزدیکی ها شب که از نیمه گذشت ،‌ما با خاک ریز عراقی ها، فقط یک کیلومتر فاصله داشتیم، بایستی این مسیر را خیلی آرام و بی صدا می رفتیم تا به خاکریز دشمن رسیده و آنها را غافلگیر کنیم. برای حرکت فقط منتظر یک اسم رمز بودیم و یک فرمان یا زهرا (س) فرمانده آمد، دلیلش را نگفت، اما فقط گفت، سریع به سمت خاکریز دشمن حرکت کنید و صدای تکبیر و یا زهرا (س) را یک آن قطع نکنید. ما هم، سراپا گوش‌، حرکت کردیم، اما دشمن تا بن دندان مسلح خیلی سریع ما را یافت و گلوله و منور بود که به سرو روی ما می ریخت، راستش یک آن کنارم را نگاه کردم، دیدم از قاسم خبری نیست،‌فرصت جستجو هم نبود، پیش می رفتیم، البته همه به صورت خزیده، چرا که از تیر مستقیم دشمنان در امان باشیم. همه بچه ها، سینه خیز حرکت کردند، هر چند لحظه ای رگباری زمینی به سوی بچه ها می آمد و رزمنده ای را مورد هدف قرار می داد و ما نمی دانستیم که این گلوله ها که مثل مار روی زمین می خزد از کجا می آید؟ حدود ۵۰ متر با خاکریز دشمن فاصله داشتیم، به گودال بزرگی رسیدیم که دیدم یک ضد هوایی چهاررول داخل آن است و از طریق این اسلحه است که بچه ها را زمینی نشانه می رود، با اسلحه که در مقابلش ایستادم، یک سرباز جوان عراقی از پشت اسلحه در امد در حالی که پارچه سفیدی به دست داشت، مرتب التماس می کرد که او را نکشم. تا من به خود بیایم حدوود ۲۰ رزمنده دور گودال جمع شده و با اسلحه به طرف او نشانه رفته بودند، در همین حال مشاطان رسید و ‌گفت: بچه ها دست نگهدارید. من که خیلی ناراحت بودم گفتم: چرا دست نگهداریم،‌ او بچه های ما را قتل و عام کرده و باید او رابه سزای اعمالش برسانیم. هر کاری که کردیم، مشاطان اجازه نداد و گفت: چون او تسلیم شده، بایستی اسیر گرفته و به عقب بفرستیمش و همین کار را هم کرده. من داشتم داخل گودال را می دیدم که پر از پوکه های خالی از فشنگ بود، یک آن به یاد قاسم افتادم، دور و برم را نگاه کردم و او را ندیدم، سریع به دنبالش رفتم، شاید سی، چهل متری بیشتر نرفته بودم که پورزشگی را دیدم که بالای سر قاسم نشسته است. من هم که نای راه رفت را نداشتم، نشستم، یکی از گلوله های همین اسیری که چند لحظه قبل برده بودند، درست خورده بود به پهلوی قاسم و او هم خیلی آرام دراز کشیده بود. جلو رفتم، قمقمه اش را دیدم که خشک، خشک است و صدایش دو باره در فضای سرخ و سوزان جنوب پیچید که : من به خوردن آب نمی رسم!
دست نوشته ها
شهید، قاسم شکیب زاده: با درود بر تمام خدمتگزاران این انقلاب، به خصوص برادران فعال و ایثارگر حزب جمهوری اسلامی که با از خودگذشتگی خویش از اوایل تأسیس تاکنون پشتیبان این انقلاب و خون شهیدان همیشه جوشان اسلام بودند و هستند. این سازمان مکتبی، مغزهای متفکری همچون شهید بهشتی و شهید باهنر و شهید هاشمی نژاد و... را در این راه فدا نمود تا این انقلاب با خون چنین شهیدانی به ثمر برسد. ...و با تو ای برادر! چه بگویم که همیشه پشتیبان انقلاب بودی و هستی و تمام وجودت مملو از ایمان به خداست؟ در سنگر پشت جبهه و سنگری مستحکم از نفوذ غیر خدا و سنگری که همه اش یاد خدا و نام خداست؛ در سنگری که همیشه خدمتگزارانش در صحنه هستند و در سنگری که جبهه ای به وسعت آسمان ها و زمین ها است، در خدمت انقلاب و اسلامی. من کوچکتر از آنم که با تو سخن بگویم. من به آن حد از ایثار و غلبه بر نفس تو نرسیده ام؛ ولی خواستم سخنی از ایثار و روحیه رزمندگان گفته باشم. در اینجا هر شب دعای توسل و نوحه سرایی حسینی برقرار است؛ کاش می بودی و می دیدی و ای کاش تو نیز با ما بودی و ما از سخنان شیوایت فیض می بُردیم و با اسلام بهتر و بیشتر آشنا می شدیم. فعلاً چیزی ندارم بگویم؛ یعنی دهانم باز مانده است که از چه بگویم. از ایثار و از خودگذشتگی و یا از فعالیت ها و تلاشی که برادران مسؤول؟... آری! از چه بگویم؟ اینها همه اش خاطره و درس برای ماست؛ اینجا به حق دانشگاه معنویات است. برادران! هیچوقت از یاد خدا و از نام خدا و از فرامین امام، غافل نباشید. برادران! در دعای کمیل و نماز شب های خویش برای امام دعا کنید و برای ما هم دعا کنید که خدا ما را ببخشاید. برادر! این من و ما نیستیم که اسلحه به دست گرفتیم و می جنگیم و به پیروزی دست می یابیم؛ این دست خداست... این یاری مهدی(عج) است... این ایمان و روحیه است که می جنگد و خلاصه، این مکتب است که می جنگند؛ نه من حقیر و گنه کار.۱ (۱۴۳۹۳۰۴) سرباز کوچک؛ قاسم شکیب زاده