در حال دریافت تصویر  ...
نام حمید قزوینی
نام پدر محمد ابراهیم
نام مادر رقیه
محل شهادت اسلام آبادغرب

بیوگرافی
قزوینی، حمید: شانزدهم مرداد ۱۳۴۳، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش محمدابراهیم (فوت۱۳۵۸) و مادرش رقیه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته عمران درس خواند و دیپلم گرفت. پاسدار بود. پنجم مرداد ۱۳۶۷، در اسلام‌آبادغرب توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۳/۰۵/۱۶
محل شهادت اسلام آبادغرب تاریخ شهادت ۱۳۶۷/۰۵/۰۵
استان محل شهادت کرمانشاه شهر محل شهادت اسلام آبادغرب
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی
تحصیلات دیپلم رشته عمران
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
اسناد
وصایا
شهید، حمید قزوینی: اکنون که ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» حسین زمان، از کوی جماران برخاسته و کمک می طلبد، بنا به وظیفه ی شرعی و به عنوان یک مقلد، شرمنده بپا خاستم تا راهی جبهه های جنگ شوم. «مرا عار آید از این زندگی/که سالار باشم، کنم بندگی» اکنون که دست به قلم برده ام و به نوشتن اولین و آخرین یادگار خود اقدام می کنم، می دانم که ممکن است لحظاتی دیگر در دنیا نباشم؛ اما این مطلب را تاکنون دریافته ام، که زیبایی دنیا چون کف و سرابی است فریبنده و آخرت زیباتر. گرچه این دنیا زیباست؛ اما ماندنی نیست و آنچه ماندنی است، آخرت است و زندگانی جاوید. اشکهای شوق، همچون باران می بارد و از دیدگانم روان است و این دعا را زیر لب زمزمه می کنم که: «خداوندا! مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده؛ شهادتی به من عطا فرما که مختص خاصان درگاهت است و گناهانم را -که مانند دوده قلبم را سیاه کرده اند- ببخش.» ...و شما، ای خانواده ام! دُرست است که من در دروسم موفق شدم، تا آنجا که در مرحله ی دوم هم موفقیت نصیبم شد؛ ولی از آن جا که خداوند بندگان خود را دوست دارد، مرا در دانشگاه الهی خودش نام نویسی کرد، تا شاید بتوانم از عنایات خاصه اش برخوردار گردم. ای مادرم! می دانم شما چه احساسی دارید و احساس قلبی شما را درک می کنم؛ ولی خدا می داند که فقط رضای اوست و برای اوست که به این سرزمین -سرزمین خون و شهادت- قدم نهادم. از شما می خواهم تحمل کنید، تا خداوند اجر شما را بسیار کند؛ چرا که خون من از خون جوان های مردم رنگین تر و بهتر نیست. از شما خانواده ی گرامی تقاضا دارم برای پیروزی نهایی رزمندگان، بیشتر دعا کنید، تا -ان شاء الله- کربلای حسین(ع) از دست ابرجنایتکاران شرق و غرب و صدام بعثی رها گردد و حکومت اسلامی در عراق -به رهبری ولی فقیه و بر مبنای اصول اسلامی- ایجاد گردد. برای فرج آقا امام زمان(عج) و برای شفای مجروحین و معلولین دعا کنید. -ان شاء الله- مرا می بخشید و من از یکایک شما عذرخواهی می کنم. اگر از من اشتباهی سرزده بود، مرا ببخشید. ...و از شما معلمین و دبیران گرامی و همه ی دوستان، حلالیت می خواهم. -ان شاء الله- برادران در هنرستان مسایل اصیل اسلامی را بیشتر رعایت کنند، تا بتوانیم پایه گذار حکومت مهدی(عج) باشیم. در هر لحظه و هر کاری به یاد خدا باشید؛ یاد مرگ باشید؛ یاد این خون های شهیدان باشید، تا حق، ناحق نگردد . اسلام، سلیقه ای نیست؛ اسلام، کتابی و پیامبری و دستوراتی دارد؛ اگر تمامی مسلمانان کتاب و دستورات را از مرکز آن دریافت کنند، هیچگاه برای آنان شکست، مفهومی ندارد. در زمان غیبت امام زمان(عج)، پیروی کردن از ولی فقیه، یک امر واجب است؛ زیرا ما به هوای نفس و به سلیقه های گوناگون مبتلا هستیم! اگر در خط رهبری حرکت کنیم، همیشه موفق می شویم و کلیه ی دشمنان اسلام، نابود می شوند. همچنان که از اول انقلاب تاکنون، آمریکا را زیر پا گذاشتیم. -ان شاء الله- همگی شما، در راه اسلام موفق باشید و برای منافع اسلامی، قدم بردارید و منافع شخصی خود را کنار بگذارید تا حکومت جمهوری اسلامی، بتواند موفق تر باشد. در پایان از شما تقاضای حلالیت می کنم. به حرفهای دشمنان اسلام، گوش ندهید و حرف حق را بپذیرید؛ اگر چه تلخ باشد!۱ (۱۵۹۴۰۱۳) ۲۷/۷/۶۳
خاطرات
مهندس عبدالعلی دربندی زاده: بعد از عملیات کربلای ۴، قرار شد جهت تحویل گرفتن خط در منطقه ی کمین دشمن به طلائیه برویم، منطقه، منطقه بسیار خطرناک و با اهمیتی بود، چند روزی طول کشید تا کاملاً آماده شده و سوار قایق شدیم که به سمت خط حرکت کنیم. من بودم و حمید قزوینی، شهید اسدی، شهید اکبری رضایی، جانباز ملکی و چند نفر دیگر. سوار قایق که شدیم بایستی به کمین یک می رفتیم، اما از آنجایی که کمین یک دائم زیر آتش دشمن بود بسیار خطرناک بود، اکبری رضایی به قایقران که اهل جنوب بود گفت از مسیر دیگری به کمین ۲ برود که از آنجا پیاده شده و به سمت کمین یک حرکت کنیم که خطر کمتری بچه ها را تهدید کند، اما قایقران که از بیراهه رفتن ترس داشت و اینکه آن مسیر را به درستی بلد نبود، قبول نکرد و همان مسیر خود را که منتهی می شد به کمین یک، رفت. به کمین یک که رسیدیم هنوز ۴ و ۵ ثانیه نبود که پیاده شدیم، دشمن شروع به تیراندازی و پرتاب خمپاره کرد که در همان لحظه یک گلوله خمپاره ۶۰ کنار ما به زمین خورد که ترکش آن به بازوی حمید اصابت کرده و بخشی از گوشت بازویش را بُرد. تا رسیدن به کمین و بین راه مطالبی به طنز بین بچه ها رد و بدل شده بود و حمید به من گفت: عبدلی این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، اما وقتی ترکش به بازویش اصابت کرد، من هم به شوخی گفتم: دیدی این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و تو زودتر مجروح شدی؟ در آنجا حمید را که جراحت زیادی برداشته بود به عقب برگرداندند. ما به راهمان ادامه داده و ۲۰ روزی را که مصادف با ایام نوروز بود در آنجا حضور داشتیم و پس از بازگشت به بیمارستان نجمه، به ملاقات حمید رفتیم که هنوز بستری بود.
دست نوشته ها
عملیات والفجر۴ در ارتفاعات ۱۸۰۰ و در ناحیه ای جنگلی بود. در منطقه به دلیل ریخته شدن برگهای خشک درختان بر روی زمین، حرکت ما صدای زیادی را ایجادمی کرد. من با توجه به صدای خش خش پاهایمان بر روی برگهای خشک، احساس کردم عراقی ها، حتما صدای نزدیک شدن ما را متوجه می شوند. فاصله زیادی با عراقی ها نداشتیم، من خیلی نگران بودم. در همین لحظه، ناگهان باد عجیبی که حتی درختان را هم به لرزه در می آورد وزیدن گرفت، چند لحظه ای ایستاده و یا نشسته صبر کردیم، باد، باد عجیبی بود، همه ی برگها را با خود برد و پس از افتادن باد، با کمال ناباوری دیدیم که مین های زیادی توسط دشمنان و در زیر برگهای درختان قرار داده شده است که اگر آن باد نبود و برگها را نمی برد، شاید همه ی بچه ها با عبور از روی مین ها، زخمی و شهید می شدند. شهید حمید قزوینی