در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد کیامیری
نام پدر فرج الله
نام مادر سکینه بیگم
محل شهادت ام الرصاص

بیوگرافی
کیامیری، محمد: یکم آذر ۱۳۴۴، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش فرج‌الله، کارگر بود و مادرش سکینه‌بیگم نام داشت. دانش‌آموز چهارم متوسطه در رشته بهداشت بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم دی ۱۳۶۵، در ام‌الرصاص عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال۱۳۷۶ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۴/۰۹/۰۱
محل شهادت ام الرصاص تاریخ شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۰۴
استان محل شهادت بصره شهر محل شهادت -
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی
تحصیلات دیپلم رشته بهداشت
عملیات سال تفحص 1376
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
وصایا
شهید، محمد کیامیری: می نویسم وصیتنامه، فقط برای اینکه دستور شرع را عمل کنم! اینجانب محمد کیامیری، از تمامی آشنایان و دوستان حلالیت می طلبم و امیدوارم هر چه بدی دیده اند، به بزرگی خود مرا ببخشند. خداوندا، معبودا، معشوقا! تو را شُکر می کنم که این توفیق را به من دادی تا بتوانم در جبهه باشم و در راه تو جهاد کنم و شهید شوم. خدایا! تو را شُکر می کنم که به من توفیق پاسداری و جانفشانی در راه حفظ این انقلاب دادی. خدایا! تو را سپاس می گویم که مرا در زمانی همچون زمان رسول الله(ص) و با ملتی همچون یاران حسین(ع) و رهبری همچون حسین(ع) به دنیا آوردی. خدایا! تو را حمد و سپاس می گویم؛ چرا که می دانم از خوشبخت ترین انسانها روی زمین هستم؛ زیرا در میان انسان هایی هستم که همه برای خدا زندگی می کنند و همه فقط خدا را در کارها در نظر دارند و دل به دنیا و مادیات نمی بندند؛ زیرا می دانند که دنیا محل گذر است و ما همه به کمک خدا و رهبری امام عزیزمان می رویم تا مشت محکمی بر دهان ظالمین جهان بزنیم و بر همه ی آنها -ان شاء الله- پیروز شویم و به ظالمان بفهمانیم که خون بر شمشیر پیروز است؛ همانطور که مولایمان امام حسین(ع) در کربلا ثابت کرد و به ظالمین فهماند که سلاح های پیشرفته آنها در برابر اراده ی خدای بزرگ کاری نمی تواند انجام دهد. از امت حزب الله می خواهم امام عزیزمان را تنها نگذارند و در همه حال با او باشند و همیشه سعی در اصلاح نفسشان داشته باشند؛ یعنی اول جهاد اکبر را انجام دهند و مبارزه با هوای نفس کنند و دل از این دو روزه دنیا -که خیلی ها آمدند و رفتند- جدا کنند و بیشتر به پرورش روح خود بپردازند، نه به جسم و توشه ای هم برای آخرت جمع کنند. ...و پیامی دیگر به برادران دانش آموز و خواهران دانش آموز دارم؛ از شما می خواهم سنگر مدرسه را حفظ کنید تا با درس خواندن خود، بتوانید به عنوان انسان هایی متخصص و متعهد، به جامعه خدمت کنید. خواهرانم! می خواهم حجاب خود را حفظ کنید؛ زیرا حجاب شما کوبنده تر از خون شهیدان است و نیز ای امت حزب الله! مسجدها را پُر کنید و در نماز جمعه و دعای کمیل و دیگر عبادات اجتماعی شرکت کنید تا خدای یکتا را بیشتر درک کنید. خدایا! این جان ناقابل مرا -که در راه تو می دهم- قبول فرما. خدایا! تو خودت می دانی که به جبهه آمدم تا فقط به امر تو عمل کرده باشم. خدایا! دوست دارم هر چه را که تو دوست داری و بد می دارم هر چه را که تو بد می دانی. خدایا! دوستت دارم. خدایا! دوست دارم هنگام شهادت، بدن من مانند -سقای دشت کربلا- حضرت عباس بی دست گردد؛ زیرا می خواهم وقتی در آن دنیا مقابل خدای خود حاضر شدم، به خدا بگویم: خدایا! دُرُست است که من در دنیا بنده ی خوبی برای تو نبودم و همه اش معصیت تو را کردم؛ ولی حالا مرا ببین که به سوی تو برگشتم و اگر آن موقع گناهی می کردم، تو را هنوز نشناخته بودم. حال شناختم و به سویت آمدم و در راهت جهاد کردم و با خود مدرک دارم! آری! انسان یک جان که بیشتر ندارد، پس چه خوب است آن را در راه خدا فدا کند. من همیشه آرزو می کردم چند جان داشتم و در راه خدا آن را نثار می کردم. پیامی به پدر و مادرم دارم؛ از شما می خواهم در شهادت من گریه نکنید و سیاه نپوشید؛ بلکه پرچم سبزی سردر خانه بزنید و خانه را چراغانی و افتخار کنید که من در راه خدا کُشته شدم و نگویید فرزندمان جوان بود!! قاسم بن الحسن نیز جوان بود و علی اکبر نیز جوان بود؛ پس این شهادت را شهامت بدانید و خوشحال و شُکرگزار خدا باشید که فرزندتان در راه خدا شهید شده است، نه در راه شیطان و فساد یا همین طور بی هدف مُرده است. سعی کنید راه مرا -که همان راه اسلام و قرآن است- طی کنید و اسلحه ی زمین افتاده ی مرا بردارید. برادرم، مهدی جان! اگر خدا انتخابم کرد و مقام شهید را نصیبم نمود، از تو می خواهم راه مرا ادامه دهی و اسلحه ی زمین افتاده ی مرا برداری و در راه خدا جهاد کنی. اگر یادت بیاید من و تو به هم قول داده بودیم که اگر هر کدام شهید شدیم، یکدیگر را شفاعت کنیم و من این کار را می کنم. سخنی با خواهرانم؛ از شما معذرت می خواهم که همیشه موجب ناراحتی شما شدم. امیدوارم مرا حلال کنید و اگر می خواهید از شما بیشتر راضی باشم، در مرگ من بی قراری نکنید و مانند حضرت زینب(س) صابر و شاکر درگاه خدا باشید و دیگر اینکه حجاب خود را خوب حفظ کنید و در تربیت فرزندان خود بسیار کوشا و مانند حضرت زینب(س) صبور باشید؛ زیرا شمایید که مانند کوه باید مقاوم در مقابل دشمنان بایستید. خدایا! می دانم لیاقت شهادت را ندارم؛ اما اگر قبولم کردی، مرا فرشِ زیر پای شهدا و خاک زیر پایشان قرار بده؛ زیرا من خودم را لایق نمی بینم که هم ردیف آنها باشم؛ اما می دانم تو لیاقتم می دهی! ای کسانی که تا به حال جبهه نرفته اید یا رفته اید و دیگر صحنه را خالی کرده اید و راه شهیدان را ادامه نمی دهید! به خدا سوگند، اگر اسلحه ی زمین افتاده ی شهدا را بر ندارید، آن دنیا دست همه ی شما را به خصوص فامیل ها و همسایه ها را با شهدا می گیریم و نزد مولایمان حسین(ع) می بریم و به او می گوییم: ما با اینها صحبت کرده بودیم؛ اما آنها گوش نکردند!۱ (۱۶۳۹۱۷۶) محمد کیامیری ۱۳/۳/۶۵
دست نوشته ها
خدا را شکر می کنم که به من لیاقت داد تا میان این بچه های خوب، یعنی فرشته های روی زمین (بسیجی ها) بیایم و خودم را بسازم. خوب چه می شود، یک آدم بد، که در میان این همه خوب معلوم نمی شود؟ خدا شاهد است که هر وقت به صورت یکی از آنها نگاه می کنم، همه چیز را از آن دنیا می خوانم و در آنها نور خدایی را می بینم. امیدوارم که در عملیات آینده بعضی بچه ها که شهید می شوند، یک تیر هم راهش را گم کرده و به من بخورد. محمد کیامیری


کلام شهید محمد کیامیری
Loading the player ...