در حال دریافت تصویر  ...
نام علی اکبر رفیعی مجد
نام پدر حسن
نام مادر خدیجه
محل شهادت فاو

بیوگرافی
رفیعی‌مجد، علی‌اکبر: یکم اسفند ۱۳۴۲، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش حسن، بنگاه‌دار املاک بود و مادرش خدیجه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. تعمیرکار موتورسیکلت بود. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. پنجم اسفند ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به پیشانی و موج‌انفجار، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۲/۱۲/۰۱
محل شهادت فاو تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۲/۰۵
استان محل شهادت بصره شهر محل شهادت فاو
وضعیت تاهل متاهل درجه نظامی
تعداد پسر ۱ تعداد دختر ۰
تحصیلات پنجم ابتدائی رشته -
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
وصایا
بسمه تعالی. «و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظروا ما بدلوا تبدیلاً» از اهل ایمان هستند مردانی که به پیمان خویش با خداوند وفا کرده‌اند. بعضی از آنان جان بر سر پیمان نهاده‌اند و گروهی دیگر در انتظار شهادتند و هرگز از راه خویش برنمی‌گردند. «ما چه بکشیم، چه بمیرم شهید هستیم آنان کشته شدن را فنا شدن می‌دانند که از مرگ می‌ترسند.» امام خمینی. شهادت می‌دهم که خداوند یکی است و کسی به جز او شایستگی ستایش و خدایی را ندارد و شهادت می‌دهم که محمد (ص) رسول و فرستاده‌ی خداوند است برای هدایت مردم و شهادت می‌دهم که علی (ع) سرور مؤمنان و پرهیزکاران است. با سلام فراوان به صاحب زمان و یگانه منجی بشریت آقا امام زمان (عج) و با درود به نایب بر حق او و بهترین درس آموخته از مکتب امام حسین (ع) امام خمینی. وصیت خودم را آغاز می‌کنم. در اول باید بگویم که من به خواست خودم به جبهه آمدم و اگر به خاطر دفاع از اسلام و تابعیت از دستور امام نبود هیچ کس و هیچ احدی نمی‌توانست به زور مرا به جبهه بکشاند. من از شما ملت قهرمان ایران و از خانواده‌ی خودم می‌خواهم که دور و اطراف امام را خالی نکنید که اگر این نور تابان نبود ما هنوز هم در جهل و نادانی به سر می‌بردیم و از درگاه ایزد متعال می‌خواهم و می‌گویم بار پروردگار این رهبر عزیز را تا انقلاب حضرت مهدی (عج) و حتی کنار آن حضرت برای این ملت قهرمان و شهیدپرور و تابع ولایت فقیه، نگهدار. ملت عزیز و قهرمان ایران همه می‌دانید که شهادت یک عبادت خالصانه است و نصیب هر کس نمی‌شود و من از خدا می‌خواهم شاید نصیب ما بشود. خداوندا! اگر من کشته بشوم آیا شهید به حساب خواهم آمد؟ خدایا! من می‌دانم کشته شدن من شهید شدن نیست ولی به درگاه تو آمده‌ام تا توبه بکنم و می‌دانم که خدایا تو توبه پذیر هستی. خدایا! از تو می‌خواهم که به من توفیق عنایت بکنی که بتوانم ادامه دهنده‌ی راه شهدا باشم. خدایا! از تو می‌خواهم که به من توفیق بدهی تا خون خود را در جهت آبیاری درخت پرشکوه اسلام بر زمین و بر پای این درخت بریزم. خدایا! از تو می‌خواهم که به من توفیق عنایت بکنی تا شاید بتوانم در سنگر جهاد کشته شوم و در بستر نمیرم. پدر عزیزم! با تو سخن می‌گویم. اگر من سعادت شهادت خالصانه را داشته باشم و اگر خداوند لیاقت شهادت را نصیب من بکند شما هیچ غمگین و ناراحت از خبر شهادت من نشوید. مثل همیشه که باتقوی و پرهیزگار بودید و هستید این بار هم مثل همیشه در برابر این آزمایش الهی استوار باشید و از این امتحان خدایی خوشحال باشید و این امتحان را به خوبی پاسخ بدهید. و مادر عزیزم! اگر من لیاقت شهادت خالصانه را داشتم هیچ ناراحت و افسرده نشوید و مثل یک مؤمن واقعی با این آزمایش الهی برخورد بکنید و ان شاء الله که در این امتحان الهی سرافراز و موفق باشید. پدر و مادر عزیزم! مرا ببخشید که به شما اشتباه گفتم که به جبهه می‌روم برای کارهای فنی ولی من از آغاز جبهه در کارهای رزمی شرکت کردم به خاطر این که خود را مسئول می‌دیدم و از کاری که از عهده‌ام برمی‌آمد و آن را موظف می‌دانستم که انجامش دهم و باید مرا ببخشید که در طول زندگی‌ام همیشه مزاحم شما و باعث رنج شما بوده‌ام و مرا باید عفو بکنید و مرا ببخشید که در این دنیا نتوانستم برای شما کاری بکنم. اما ان شاء الله در آن دنیا طبق آن روایتی که نقل شده است «شهدا می‌توانند چهل نفر را شفاعت بکنند» اولین کسانی را که شفاعتشان بکنم شما پدر و مادر عزیزم هستید که شاید توانسته باشم گوشه‌ای از زحمات شما را که برایم کشیده‌اید جبران بکنم و ندای مرا به گوش امام برسانید که اماما مردم این کشور اهل کوفه نیستند و با خون خود به ندای «هل من ناصر ینصرنی» شما پاسخ لبیک یا خمینی می‌دهند. و همسرم باید مرا ببخشید که در اول زندگانی خود این دنیای فانی را وداع گفتم و به دنیای باقی و ابدی رفتم و اگر من سعادت شهادت خالصانه را داشتم در آن دنیا شفاعت شما را به گردن خواهم گرفت. (ان شاء الله) مادر جان و پدر جان و خواهرانم و همسرم در سوگ من عزاداری نکنید و به تمامی دوستان و آشنایان هم این را بگویید که گریه نکنند زیرا که شهادت سعادت است و نصیب هر کس نمی‌شود و بدانید که من به راه خدا جهاد کردم و راه پیامبران را که همانا به سوی سعادت و کمال است طی کردم و مادر هیچ موقع به یاد من گریه مکنید و مثل زینب (س) دل زنده باشید. مادر جان! یادتان است آن روز که می‌خواستم بروم جبهه گفتی برو شیرم را حلالت می‌کنم پس از شما عاجزانه می‌خواهم که حرف خودتان را به صحنه عمل بیاورید و به تمام آشنایان بگویید که راه مرا دنبال بکنند تا حکومت عدل اسلامی در سراسر گیتی به وجود بیاید که همانا آن ظهور حضرت صاحب زمان (عج) است و نمازجمعه و دعای کمیل یادتان نرود و درضمن به برادر کوچکم بگویید که اسلحه‌ی مرا زمین نگذارد وقتی که بزرگ شد. در ضمن چند موضوع شخصی، به همسرم بگویید هر نوع اختیاری با خودت است اگر خواستید بمانید از بچه به خوبی مواظبت بکنید و یا اگر خواستید بروید پیش مادرتان بچه را به پدرم بسپارید. پدر جان! اگر چیزی در این زندگی این دنیا دارم همسرم را راضی بکنید و درضمن من چند تا بدهکاری به خداوند رحمان و رحیم دارم. دو سال نماز و یکسال روزه و دو رکعت نماز شک بخوانید. به امید برافرازی پرچم اسلام برفراز تمام کاخهای ستمگران «تا توانی رفع غم از چهره‌ی غمناک کن/ در جهان گریاندن آسان است، اشکی پاک کن»«دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت/ یک موی ندانست ولی موی شکافت»«خدایا، خدایا! تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار». تاریخ ۲۵/۱۱/۱۳۶۲. علی‌اکبر رفیعی
خاطرات
خدیجه شیخ سلیمانی، مادر شهید علی اکبر رفیعی مجد: پسرم، اکبر، امام را خیلی دوست داشت، عکس بزرگ او را در اتاق نصب کرده بود، من هم هر وقت که دلم برای اکبر تنگ می شد، با عکس امام درد و دل می کردم. یادم هست زمانی که امام به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری بود، مدت زیادی بود که از اکبر خبری نداشتیم، دلم خیلی بی تابی می کرد، آن روز جلوی عکس امام زانو زدم و در حالیکه اشک می ریختم، امام را چندین بار به جدش قسم دادم و گفتم: آقا تو سید هستی، من چند ماه است که پسرم را ندیده ام و از او خبری ندارم، من پسرم را از تو می خواهم… من همینطور که داشتم با امام درد دل می کردم، صدای زنگ منزلمان را زدند، رفتم جلوی در، پسر همسایه بود، گفت: حاج خانم زود بیا، اکبر پشت خط است، ما آن موقع تلفن نداشتیم، رفتم منزل همسایه و گوشی را برداشتیم، مرتب قربان صدقه ی پسرم می رفتم، از او التماس کردم که حداقل چند روز بیاید مرخصی، اکبر گفت: مادر جان فعلا نمی توانم بیایم، عملیات داشتیم و تازه از خط آمده ام که بروم حمام و سر راه به دلم افتاد که زنگی برای شما بزنم. آن روز گذشت، فردا شب هنگام خوردن شام، دوباره زنگ خانه به صدا در آمد، رفتم و در را باز کردم، با کمال ناباوری دیدم اکبر است، من در میان ذوق و شادی خودم و بقیه ی افراد خانواده گفتم: ای کلک تو که گفتی مرخصی نمی دهند. گفت: بخدا مامان جان، اصلا قرار نبود به کسی مرخصی بدهند، اما نمی دانم چطور شد که همانروز که تلفن را قطع کردم و برگشتم، فرمانده مان مرا صدا کرد و گفت: بیا یک ۲۴ ساعت مرخصی بگیر و برو مادرت را ببین و زود برگرد.