در حال دریافت تصویر  ...
نام مهدی رجبلو
نام پدر محمد حسین
نام مادر قمر
محل شهادت شلمچه

بیوگرافی
رجبلو، مهدی: دوم فروردین ۱۳۴۶، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش محمدحسین و مادرش قمر نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. کارگر کارخانه بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. برادرش علی نیز به شهادت رسیده است.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۶/۰۱/۰۲
محل شهادت شلمچه تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۱
استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت خرمشهر
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی
تحصیلات دوم راهنمائی رشته -
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
وصایا
شهید، مهدی رجبلو: این جانب مهدی رجبلو، فرزند محمدحسین، تاریخ تولد ۱۳۴۶، صادره از قزوین وصیتی با خانواده ام دارم. «ای خوشا با فرق خونین سوی یار رفتن/ سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن». «چه خوشست اگر ببینم رخ دلگشای مهدی(عج)/ چه خوشست اگر نمایم سر و جان فدای مهدی(عج) ». بنویس برادرم حدیث عشق را؛ روایت فتح را؛ وصیت نامه ات را. «ای خالق ارض و سما، ای حاکم روز جزا!/ در پیشگاهت ای خدا! از بهر غفران آمدم/ با چشم گریان آمدم/ عمری به عصیان زیستم، نشناختم خود کیستم؟/ من جز گدایی نیستم، در نزد سلطان آمدم/ ای پشیمانم از کرده ه ایم، درگذر پرده تو از کارم مدر/ زار و پریشان آمدم، با چشم گریان آمدم/ من بنده ام، شرمنده ام، از راه طاعت مانده ام/ مولا تویی، بنده ام، سوی تو نالآن آمدم/ با چشم گریان آمدم/ یارب منم غرق گناه، رویم ز عصیان شد سیاه/ عمرم به غفلت شد تباه، العفو گویان آمدم/ با چشم گریان آمدم/ ای مالک هر دو سرا، ای پرده پوش عیب ها!/ ای که از جهر خفا با قلب سوزان آمدم/ با چشم گریان آمدم/ عفو فرما ای رئوف خدا در پیش اولین و آخرین/ هی مکن شرمنده ام در واپسین/ با چشم گریان آمدم.» خدایا ما آرزوی آن روزی را داریم که احساس کنیم هیچ گناهی نداریم و هیچ گناهی مرتکب نشده ایم؛ پس خدایا! بر ما ببخش آن گناهانی را که مرتکب شدیم و به ما توفیق بده تا از محرمات تو دوری کنیم و دیگر مرتکب گناه نشویم. خدایا! به ما توفیق بده تا در عبادت تو پا برجا و راسخ باشیم. خدایا! ما قرآن می خوانیم؛ اما در قلب ما اثر نمی کند. نماز و دعا می خوانیم؛ اما در قلب ما اثر نمی کند. روزه می گیریم؛ باز هم در قلب ما اثر نمی کند. ای خدایی که مقلب القلوب هستی! قلب های ما را تحت تأثیر قرآنت قرار بده. خوشا به حال خانواده ای که امانت خدا را در راهش قربانی می کند. خانواده عزیزم! من نادان بودم و نمی دانستم چه می کنم. هوا های نفسانی بر من غلبه کرده بود. تنها خواسته ام این است که اگر به حرف شما نمی رفتم و دِینَم را در حق شما پدر و مادر مهربانم انجام نمی دادم، مرا ببخشید؛ نادان بودم. اگر زنده ماندم دِینَم را انجام می دهم؛ ولی اگر مدال افتخار شهادت را گرفتم -و خدا شفاعت مرا قبول کرد- شما را شفیع می شوم؛ -ان شاء الله. مادرم! اگر می خواهید برای من گریه کنید، حق دارید؛ چون جوانی را از دست دادید که برایش زحمت کشیدید و امّا مادرم و پدرم! این را باید بدانید که ما همه امانت خداییم و عاریه هستیم که خداوند به شما سپرده است و هر وقت بخواهد می گیرد؛ پس خوشا به حال خانواده ای که امانت خدا را در راهش قربانی می کند؛ مثل ابراهیم که اسماعیلش را به قتلگاه ُبرد تا در راه خدا قربانی کند؛ پس پدرم و مادرم! شما سربلند باشید که خداوند با صابران است؛ نکند ناخواسته شیطان بر نفس شما غلبه کند –چه آگاهانه و چه غیرآگاهانه- که ما شهید دادیم؛ خداوند خوشش نمی آید! نگذارید دشمنان بر اسلام غلبه کنند! پدر عزیزم! می دانم خیلی زحمت مرا کشیدید و من نتوانستم جبران این همه مهربانی ها و کارهای خوبتان را بکنم و تنها کاری که من توانستم برای شما انجام دهم، این بود که در راه خدا جهاد کنم و در راه حق و آزادی بجنگم و اگر خدا خواست، شهید شوم و شما را -در پیش پدران شهید داده- سرافراز کنم و همین طور در پیش امام زمان(عج) و نایب بر حقش امام خمینی -ماه جماران- سربلندتان کنم؛ من جز این کار، نتوانستم جبران کارهای شما را انجام بدهم؛ -ان شاء الله- مرا می بخشید. پدرم! من خجالت می کشم شهید شوم و سَر داشته باشم! ...و با عرض سلام به مادر مهربانم؛ امیدوارم شما هم از خبر شهادتم ناراحت نشوید. با عرض سلام به تو مادری که شب و روز بی خوابی کشیدی تا به من شیر دادی و از من نگهداری و حفاظت کردی و مرا بزرگ کردی. من می دانم شما خبر شهادت مرا بشنوید، ناراحت می شوید؛ ولی من از شما می خواهم اگر خبر شهادتم را شنیدید، فقط بگویید: «انا لله و انا الیه راجعون»؛ همه از خداییم و بسوی خدا باز می گردیم. شما هم باید هم چون فاطمه زهرا (س) -مادر امام حسین(ع)- صبر داشته باشید. ...و تو مادرم که شب و روز به من شیر دادی و برای من زحمت کشیدی، تا مرا بزرگ کردی و آرزو داشتی شب دامادی مرا ببینی، اما مرا در راه اسلام فدا کردی؛ -ان شاء الله- شیرت را حلالم می کنی و از من راضی و خشنود می شوی؛ هر چند من نتوانستم همه کارهای خوب شما را جبران کنم. اگر شما پدر و مادر عزیزم راضی نباشید، خدا هم از من راضی نمی شود؛ امیدوارم راضی باشید! وصیتی به برادران عزیز مهربانم؛ شما برادران عزیز و بزرگوارم که یک عمر برای من زحمت کشیدید و مرا یاری کردید و به راه راست هدایتم کردید و آخرش هم مرا در راه خدا و قرآن و اسلام قربانی کردید، امیدوارم اجر همه این کارها را از خداوند بگیرید. ...و از شما برادرانم می خواهم بعد از شهید شدن من، اسلحه مرا بردارید و با دشمنان اسلام بجنگید؛ چه دشمن داخلی و چه خارجی. تا آخرین قطره خون خود، از اسلام و حق مستضعفان دفاع کنید و نگذارید دشمنان بر اسلام غلبه کنند و فعالیت های خود را با ارگان های انقلابی بیشتر کنید و در نماز جماعت ها و نمازجمعه ها و دعاها، بیشتر شرکت کنید که ما هر چه داریم از این دعاهاست. شما باید خیلی مواظب خودتان باشید؛ که شیطان خیلی قوی است. از شما برادرانم می خواهم که هر چه بدی از من دیدید، ببخشید؛ چون من نیستم تا بدی هایم را جبران کنم. ...و امّا وصیتی با خواهرانم؛ با عرض سلام به خواهرانم؛ شما خواهرانم برای من خیلی زحمت کشیدید و رنج های زیادی به خاطر من کشیدید. من از شما تشکر می کنم؛ ولی شما باید مرا ببخشید که نتوانستم جبران این همه فداکاری شما را انجام دهم. شما خواهرانم اگر خبر شهادتم را شنیدید، صبر داشته باشید؛ من که شهید شدم به رضای خدا کشته شدم و در راه خدا جهاد کردم و خدا هم خواست من شهید شوم و به آن دنیا هجرت کنم. من از شما خواهرانم می خواهم بعد از شهادت من شما جای مرا با رفتن به نماز جماعت ها و نماز جمعه ها و دعاهای کمیل و توسل و دیگر دعاها، پُر کنید و از شما می خواهم با کمک های نقدی و جنسی و کمک های دیگری که از دست تان برمی آید، برای رضای خدا انجام دهید و به اسلام کمک کنید و از شما می خواهم هر چه بدی از من دیدید، ببخشید؛ چون من دیگر در پیش شما نیستم که کارهای بَدَم را جبران کنم. پدر و مادر عزیز و مهربانم! برای من دعا کنید، موقعی که شهید می شوم سر به بدن نداشته باشم؛ چون امام حسین(ع) سر به بدن نداشت و هم چنین خجالت می کشم به بدن دست داشته باشم؛ چون عباس(ع) -ساقی دشت کربلا- دست به بدن نداشت؛ خلاصه خجالت می کشم بدنم سالم باشد. مهدی رجبلو ۲۸/۱۲/۱۳۶۲