در حال دریافت تصویر  ...
نام بدایار بهبودی
نام پدر غلامحسن
نام مادر مینا
محل شهادت میمک

بیوگرافی
بهبودی، بدایار: دوم تیر ۱۳۲۷، در روستای حیدریه از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش غلامحسن، قهوه‌چی بود و مادرش مینا نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند. سرگرد ارتش بود. سال ۱۳۵۱ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و سه دختر شد. بیست و پنجم آبان ۱۳۶۳، با سمت فرمانده تیپ در میمک توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهر ضیاءآباد تابعه شهر زادگاهش واقع است.

محل تولد تاکستان - حیدریه تاریخ تولد ۱۳۲۷/۰۴/۰۲
محل شهادت میمک تاریخ شهادت ۱۳۶۳/۰۸/۲۵
استان محل شهادت ایلام شهر محل شهادت ایلام
وضعیت تاهل متاهل درجه نظامی
تعداد پسر ۱ تعداد دختر ۳
تحصیلات لیسانس رشته علوم وفنون نظامی
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - تاکستان - ضیاءآباد


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
وصایا
شهید، بدایار (بختیار) بهبودی: سلام و درود بر حضرت محمد (ص) و خانواده ی مطهرش؛ سلام و درود بر حضرت علی(ع)و یازده فرزندش؛ سلام به پیرمرد قرن، پیر حقیقت، پیر طریقت، پیر شریعت و یاور ضعیفان، امام خمینی ؛ سلام به شهیدان پیرو راه حقیقت و کمال، پیرو راه انبیا و اسلام و پیرو راه علی (ع)؛ سلام به کودکان خردسال بسیجی؛ سلام به کلیه ی پاسداران با اخلاص؛ سلام به حرکت مردم مسلمان؛ سلام به بچه های جهادگر شهرستان ها؛ سلام به راننده های لودر و بولدوزر جبهه ها؛ سلام به موتورسوارهای انقلاب اسلامی؛ سلام به کلیه ی گروه های گشتی، که به طرف دشمن می روند؛ سلام به کلیه ی تفنگداران روی خاکریزها؛ سلام به تک تیراندازها؛ سلام به «آر.پی.جی»زنها؛ سلام به خلبانان و چتربازان؛ سلام به حمل مجروحان با ایمان؛ سلام به خمپاره اندازان ۶۰ میلیمتری؛ سلام به آبهای گل آلود و خار و خاشاک ها؛ سلام به گرد و خاک جاده های پُر پیچ و خم جبهه ها؛ سلام به راننده ی «پی. ام یک» و نفربر و تانک، که مواظب بچه های پیاده ی جلو هستند؛ سلام به نگهبانان با شرف؛ سلام به دیده بانان خمپاره ها و توپخانه؛ سلام به هیجانها و حالتها؛ سلام به کسانی که زمین می خورند! سلام به بچه های امدادگر؛ سلام به سر و صداهای مخصوص حمله؛ سلام به انفجارها؛ سلام به نارنجک اندازها؛ سلام به جر و بحث ها؛ سلام به کسانی که «مهدیه» می سازند؛ سلام به دعاخوان های با اخلاص؛ سلام به فقرا و دهاتی های باوجدان؛ سلام به بچه های پابرهنه و عریان؛ سلام به جوانان باسواد و باایمان این حرکت و انقلاب ایران و مکتب قرآن؛ سلام به بچه های مدرسه و دبیرستان های دهات؛ سلام به دختران دهاتی پاک؛ سلام به مریض ها و بیماران؛ سلام به کسانی که درد را تحمل می کنند! سلام به کسانی که سوره ی «والعصر» می خوانند؛ سلام به کسانی که به هر عنوان «الله» کار می کنند؛ «ان الله علی کل شی قدیر». سلام به نقطه ی «با»ی «بسم الله»! وصیتم به پدرم این است که تحمل کند و گذشته ی خود را به یاد بیاورد و برای من اصلاً گریه نکند و از کسانی برای تشییع جنازه ام دعوت کند که تظاهری در پیش نباشد و آدم های با خدا و با اخلاصی باشند. پیکر خفته ام را به پیش مادرم، واقع در «امامزاده کمال»(ع) قزوین، «ضیاءآباد» منتقل کنید و کنار قبر عمه ام «ریحان» دفنم کنید و روی قبرم هیچ چیزی ننویسید! کلیه ی عکس های نظامی و جنگی مرا هم روی قبرم جاسازی کنید. همسرم! امیدوارم -ان شاء الله- مرا ببخشید. «خاطره»، «ساحره» و «راحله» و بچه ی دیگری را که به دنیا می آوری، مثل خودت پرورش ده و پای بچه هایم را به مسجد و نماز جماعت باز کن. اگر پسری داشتم، کلیه ی نوشته ها و خاطراتی را که دارم، برایش بخوانید و به او بگویید: پدرت در محیطی مبارزه با نفس کرد که به یاری خداوند متعال، خودش را به این درجه رساند، که واقعاً فکر می کنم گناهکار و ناپاک می باشم؛ اما اگر خدا بخواهد، خواهم رسید. افتخار کند، هر چند واقعاً و اصلاً در آن راه لیاقت ندارم. شاید برسم و بشوم. هر دردی از خدا رسد، نوش جان خواهم کرد که خیلی شیرین است. بچه های «قلعه مرغی» روزی در خانه ام جمع شوند و روضه ی ابوالفضل(ع) را برگزار کنند. شاید مرگ من باعث شود به طرف امام خمینی بیایند و او را یاری کنند و با بدی ها مبارزه کنند و جنس های خارجی نخرند! بچه های مکانیک، مهندس و دکترهای ایران را دوست داشته باشند و نماز بخوانند.۱ (۱۱۲۶۰۰۰)
قطعات ادبی
بدایار ۹ تیر ماه ۱۳۲۷ در حیدریه ضیاء‌آباد، از توابع شهرستان تاکستان در استان قزوین به دنیا آمد و زندگی ساده‌اش را آغاز کرد. بدایار ۸ ساله بود که به دلیل درگیری‌های روزمره ی خانواده با زورگیران ستم‌شاهی در دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، به همراه خانواده به تهران کوچ کرده و در محله‌ی قلعه مرغی ساکن می‌شوند. پس از گذشت ۷ سال، پدر و مادر بدایار به دیار خود بازگشته و بدایار در حالی که فقط ۱۵ سال دارد در تهران زندگی را به تنهایی ادامه می‌دهد و او که آرزوی پزشک شدن دارد، بسیار جدی به ادامه ی تحصیل مشغول می شود. وی که به دلیل مشکلات مالی قادر به ادامه تحصیل در رشته پزشکی نیست، به آرزوی بعدی‌اش افسر شدن در ارتش جمهوری اسلامی، فکر می‌کُند. بدایار با پایان تحصیلاتش در مقطع متوسطه در دانشگاه افسری پذیرفته شد تا تحصیل در این دانشگاه مکمل تمام تجربیاتش در جهت خودساختگی وی باشد. او پس از پایان دوران تحصیلش در دانشکده افسری، با درجه ستوانی برای گذراندن دوره مقدماتی دسته‌ای پیاده به شیراز اعزام می‌شود و در سال ۱۳۵۱ و در کمال سادگی مراسم ازدواجش با طاهره حبیبی را انجام داده و زندگی مشترک را در شیراز آغاز می‌کنند. ستوان بهبودی پس از گذراندن دوره مقدماتی، به دلیل طی کردن دقیق و اساسی آموزشها، به واحد آموزش گارد شاهنشاهی اتنقال یافت. اگر چه گارد شاهنشاهی جایگاهی مناسب و مساعد برای افسران طالب پیشرفت بود، ولی بدایار که نمی‌خواست دیسیبلین خشک و بی روح این گروه را، آن هم در آستانه‌ی قیام مردم ایران علیه ستم‌شاهی، بپذیرد تلاش کرد تا به واحد دیگری منتقل شود که سرانجام نیز به تهران منتقل شد. در این ایام، خاطره، نخستین فرزند دختر بدایار متولد شد و به جمع خانواده پیوست. آن هم درست زمانی که همراه بود با انتقال بدایار به خرم‌آباد و سکونت در خانه‌ای در نزدیکی پادگان محل خدمت او. وی پس از گذشت یکسال از خدمتش در خرم آباد، به شیراز منتقل می‌شود تا در دوره ۲۰۲ ف. هوابرد، دوره‌ چتربازی را بگذراند و این در شرایطی است که همسر وی در تهران سکونت دارد و صاحب دومین فرزند می‌شوند که نامش را ساحره می‌گذارند. همزمان با قیام مردم انقلابی ایران، علیه رژیم پهلوی، بدایار که در خرم‌آباد ساکن است به زاهدان انتقال می‌یابد و دوران سختی را در درگیری با عوامل رژیم می‌گذارند تا آسیب زیادی به مردم و انقلابیون وارد نشود. حدود ۲ ماه به پیروزی انقلاب اسلامی مانده است که بدایار صاحب غزاله، سومین فرزند دخترش می‌شود که به دلیل ناامن بودن شهر، خانواده به تهران منتقل شده ولی بدایار همچنان در زاهدان می‌ماند تا در مقابل چماقداران رژیم که هرازگاهی به شهر و انقلابیون حمله می‌کنند، ایستادگی کُند. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، بدایار به همراه انقلابیون و روحانیون زاهدان با ایجاد تشکلهای مذهبی، رسیدگی به امور مردم و برقراری نظم و امنیت را آغاز کرده که زمینه‌ی تشکیل کمیته فراهم شده و وی به عنوان ریاست کمیته زاهدان در شکلی جدید به امر رسیدگی به اوضاع پریشان آن منطقه همت می‌گمارد. زاهدان که چهره‌ی امنیت و آرامش نسبی را در خود می بیند. بدایار درخواست انتقال به تهران را می‌دهد، ولی با انتقال وی به قزوین موافقت می‌شود که پس از طی دورانی سخت و طاقت‌فرسا به قزوین منتقل و در لشگر زرهی قزوین مشغول به خدمت می‌شود. قبل آغاز جنگ تحمیلی و به دلیل نا امنی‌های موجود در منطقه‌ی کردستان، بدایار جهت سرکوب شورشیان و گروهکهای مخالف نظام، به کردستان اعزام می‌شود در حالی که خانواده‌اش همچنان در قزوین، چشم انتظار بازگشت وی می‌مانند. با آغاز جنگ تحمیلی، نیروهای لشگر ۱۶ زرهی قزوین با قطار به طرف اندیمشک حرکت می‌کنند که بدایار نیز به عنوان فرمانده یکی از گروهانهای رزمی به پادگان دزفول اعزام می‌شود. بدایار در عملیات هویزه به عنوان اولین عملیات جنگی شرکت کرده و علی‌رغم کارشکنی‌های رئیس‌جمهور وقت (ابوالحسن بنی‌صدر) با کمترین امکانات در مقابل متجاوزان ایستادگی کرده و منشا پیروزی‌های ارزشمندی می‌شود. سال ۱۳۶۱ پس از گذشت سالها، آرزوی پسردار شدن بدایار برآورده شده و خبر تولد کمال، پسرشان به او می‌رسد و این در حالی است که شرایط جنگ اجازه ی حضور او در کنار همسر و فرزندانش را نمی‌دهد. اما سرانجام پس از ۲۸ روز او موفق می‌شود تا برای دیدار پسرش، جبهه را ترک کند. بدایار بار دیگر عازم نبرد علیه دشمنان اسلام و انقلاب شده و حالا بیش از یک ماه است که از حضورش در جبهه‌ها می‌گذرد و برای مرخصی نیامده، لذا با خانواده تماس گرفته و اطلاع می‌دهد که به دلیل نیاز حضورش در جبهه، دیرتر به مرخصی خواهد آمد و همین زمان، فرصتی است تا همسرش با دیدن خواب و رویا، آماده عروج همسرش باشد. سرگرد بدایار بهبودی در جبهه میمک با سمت فرمانده تیپ در حال خدمت می‌باشد که ۲۵ آبان ماه سال ۱۳۶۳ بر اثر اصابت ترکش نیروهای عراقی به سر، نقش بر زمین شده و شروع به خواندن شهادتین می‌کند. او که هر از گاهی نیز ائمه را صدا زده و به آنها سلام می دهد، سرانجام همچون سرو سربلند، به دیار یار شتافته و با حضور حماسی مردم قدرشناس منطقه، در زادگاهش -ضیاآباد- تشییع و به خاک سپرده شد. قابل ذکر است: والدین سرلشگر شهید، امیر بدایار بهبودی، دارفانی را وداع گفته و همسر و چهار فرزند وی هم اکنون در تهران سکونت دارند و یکی از بزرگراه های مهم پایتخت نیز از سوی شورای اسلامی شهر تهران به نام ایشان نامگذاری شده است.