در حال دریافت تصویر  ...
نام ناصر ذوالقدر
نام پدر محمد
نام مادر زهرا
محل شهادت سومار

بیوگرافی
ذوالقدر، ناصر: سوم آذر ۱۳۳۷، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش محمد (شهادت۱۳۶۲) و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته برق درس خواند. تکنیسین برق بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. نوزدهم آذر ۱۳۵۹، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به شکم و پا، شهید شد. مزار او در امامزاده حسین زادگاهش قرار دارد.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۳۷/۰۹/۰۳
محل شهادت سومار تاریخ شهادت ۱۳۵۹/۰۹/۱۹
استان محل شهادت کرمانشاه شهر محل شهادت قصرشیرین
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی
تحصیلات فوق دیپلم رشته برق
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
اسناد
وصایا
شهید، ناصر ذوالقدر: من شکفته گلی بودم که در راه اسلام و میهن، جان ناقابل خود را ایثار نمودم و برای این که به ندای امام عزیزم لبیک گفته باشم، راهی میدان های جنگ با کفار شدم و همیشه آرزو می کردم که شهادت نصیب من شود و بالاخره هم به آرزوی خود رسیدم و به لقاء الله پیوستم. وصیت من به ملت ایران؛ امام را تنها نگذارید و همیشه به گفته های او عمل کنید. وصیت من به پدر و مادر عزیزم و برادران و خواهرم؛ در شهادت من گریه نکنید و ناراحت نباشید؛ چون دشمن زبون و منافقین کوردل با مشاهده این صحنه خیلی خوشحال می شود و از شما خواهش می کنم در مرگ یا شهادت من گریه نکنید و ناراحت نباشید. پدر و مادر عزیزم! شما رنج و زحمت زیادی برای من کشیدید و مرا به این سن و سال رساندید. من از شما راضی و خشنود هستم و امیدوارم در روز قیامت بتوانم آن همه زحمت بیدریغ شما را جبران کنم. ...و در پایان آرزو می کنم رزمندگان اسلام راه کربلا را باز کنند و شما همگی به زیارت آقای ما حسین بن علی(ع) رفته و ما را نیزیاد کنید.۱ (۱۳۱۱۵۲۷) از منطقه عملیاتی فاو؛ ناصر ذوالقدر ۵/۱۱/۶۴
خاطرات
جعفر ذوالقدر: به دلیل اینکه در منطقه جنگی و در محاصره آبادان، توسط رژیم عراق بودم، متأسفانه امکان حضور در مراسم تشییع برادرم را نداشتم، ولی برای مراسم چهلمین روز شهادتش خودم را رساندم به قزوین و در مراسم بزرگداشتش شرکت کردم. پس از مراسم که به جبهه برگشتم، برای یکی از عملیات‌های شناسایی آماده شدیم، من بودم به عنوان مسؤول گروه و ۳۳ نفر نیرو هم در اختیارم قرار دادند، در عملیات شناسایی که وارد شدیم، در مقطعی می‌بایستی با دشمن وارد درگیری می شدیم، اما من احساس کردم بهتر است که با دشمن درگیر نشده و برگردیم، شاید هم در آن لحظات به فکر مادرم بودم و اینکه تحمل داغ ۲ شهید برایش سنگین باشد، به هر شکل دستور بازگشت را به گروه صادر کردم. شب خسته بودم و درون سنگر خوابم برد، در عالم خواب اخوی شهیدم را دیدم که به سنگر ما آمده، در حالی که بسیار عصبی و ناراحت است و یک جورایی انگار با من قهر کرده است . گفتم: چته، چرا ناراحتی؟ گفت: تو خدا را ارزان فروختی! این حرف را که زد من به قدری ناراحت شدم که از خواب پریدم، وقت نماز بود، نماز صبح را خواندم و مشغول خواندن دعا شدم و ناراحت از اینکه چرا در عملیات شناسایی آنگونه عمل کردم که اخوی شهیدم از دست من ناراحت شده است. از این قضیه حدود یک ماه گذشت، عملیات دیگری بعهده ما گذاشته شد، این بار به جد وارد عملیات شده و در مقابل دشمن ایستادیم و به اهدافی هم که در نظر داشتیم رسیدیم. از این اتفاق خیلی خوشحال بودم، درست مثل واقعه‌ی قبلی به سنگر آمدم و از فرط خستگی دراز کشیدم و در فکر بودم که اگر این بار برادرم به خوابم بیاید چه می گوید و لابد کلی از عملکرد من خوشحال شده است. در همین فکر بودم که خوابم برد، ناصر برادرم دوباره به خوابم آمد و دوزانو توی سنگر ما نشست. گفتم: حالا چی داری بگی؟ گفت: برای خدا نبود؟