در حال دریافت تصویر  ...
نام ناصر ذوالقدر
نام پدر محمد
نام مادر زهرا
محل شهادت سومار

بیوگرافی
ذوالقدر، ناصر: سوم آذر ۱۳۳۷، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش محمد (شهادت۱۳۶۲) و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته برق درس خواند. تکنیسین برق بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. نوزدهم آذر ۱۳۵۹، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به شکم و پا، شهید شد. مزار او در امامزاده حسین زادگاهش قرار دارد.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۳۷/۰۹/۰۳
محل شهادت سومار تاریخ شهادت ۱۳۵۹/۰۹/۱۹
استان محل شهادت کرمانشاه شهر محل شهادت قصرشیرین
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی
تحصیلات فوق دیپلم رشته برق
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
اسناد
وصایا
بسم الله الرحمن الرحیم. به نام خدای مشتاقین، به نام خدای مستضعفین، به نام خدای شهیدان. درود و سلام بر پیغمبر اکرم محمد (ص) بزرگ رسول عظیم‌الشأن عالم خلقت و درود و تهنیت بر علی (ع) برگزیده‌ترین و باتقواترین و حجت خدا و سلام و درود بر ائمه اطهار (ع) و بر آخرین فرستاده خدا امام مهدی (عج) منجی جامعه بشریت و تمام انسانهای تحت ستم (روحی له الفداه) و بر نایب آن امام خمینی بت‌شکن قرن اخیر و امید مستضعفین جهان که با یاری خدا و رهبری این ابر مرد تاریخ و با وحدت کلمه تمام مسلمین جهان، اسلام و انقلاب اسلامی ایران را در تمام پهنه گیتی صدور و پرچم را برافراشته خواهیم نمود. ان شاء الله این وصیت‌نامه را در کمال تندرستی و سلامتی می‌نویسم چون عازم جبهه جهاد با کفار می‌باشم، که به یاری خدا پیروز خواهیم شد و اگر به امید خدای بزرگ در این راه کشته شدم به بزرگترین آمال و آرزوهایم رسیده‌ام که با این خونهای ما ،درخت اسلام هر چه بیشتر بارورتر گردد؛ اگر چه این خون ما هدیه ناقابلی برای انفاق در راه خدا می‌باشد. اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک سخنی کوتاه با پدر و مادرم. پدر و مادر گرامی‌ام! این وصیت‌نامه را در هنگامی که برای پاسداری از سنگر اسلام می‌باشم می‌نویسم، از اینکه مشاهده کرده و می‌کنم که عده‌ای اجنبی پرست و خائن و مزدور و وابسته به ابرقدرت شوروی و امریکا یعنی بعث عراق و صدام خائن افرادشان را در خاک ما مستقر کرده‌اند. پدر و مادر عزیزم از اینکه حس می‌کردم در مکانی راحت قرار بگیرم و در سنگر نباشم غمگین بودم .من نمی‌توانستم به خودم بقبولانم که برادران خودم در مرزها شهید شوند و من هر روز شاهد این باشم که چه تعداد کشته و یا مجروح و زخمی شد، پدر و مادر داغدارم! چگونه من می‌توانستم مشاهده کنم که هر روز عده‌ای از بهترین جوانان ما کشته می‌شوند و من به کارهای روزمره مشغول باشم .می‌دانم که از دست دادن من شاید برای شما سنگین باشد که ان شاء الله مرا حلال می‌کنید و اگر در حق شما بدی نمودم مرا ببخشید؛ ولی مگر غم از دست دادن حسین (ع) بر فاطمه زهرا (س) سنگین نبود؟ مگر آنها نبودند که کشته شدند تا دین اسلام پا بر جا بماند؟ من هم به نوبه‌ی خود از آقا و سرورم حسین (ع) درس مبارزه و جهاد و درس شهادت را یاد گرفتم؛ من آموختم که زندگی مادی نکبت بار است و نباید منتظر باشم تا مرگ مرا فرا گیرد، بلکه باید به آغوش مرگ برویم ؛مگر انسان یک دفعه بیشتر می‌میرد، پس چه بهتر که این یک دفعه هم در راه خدا باشد. در اینجا شما را به تمام مقدسات عالم قسم می‌دهم که نگران از دست دادن من نباشید؛ برادران دیگر جای مرا پر می‌کنند، و یادتان باشد که چه خانواده‌هایی چند فرزندشان را در این راه دادند و خم به ابرو نیاوردند، به یاد بیاورید آنهایی را که همسر و بزرگ خانواده خود را از دست داده‌اند، و آگاه باشید تا مبادا پشیمان شوید و از بابت کشته شدن من به کسی بد بیراه بگویید؛ مبادا دلسرد شوید. شما باید بر خودتان افتخار کنید و بر خود ببالید و الگوی یک پدر و مادر شهید باشید و بدانید که آنهایی که در راه خدا کشته می‌شوند ،زنده‌اند و حزب خدا همیشه پیروز است.۲۷/۷/۱۳۵۹. والسلام. ناصر ذوالقدر
خاطرات
جعفر ذوالقدر: به دلیل اینکه در منطقه جنگی و در محاصره آبادان، توسط رژیم عراق بودم، متأسفانه امکان حضور در مراسم تشییع برادرم را نداشتم، ولی برای مراسم چهلمین روز شهادتش خودم را رساندم به قزوین و در مراسم بزرگداشتش شرکت کردم. پس از مراسم که به جبهه برگشتم، برای یکی از عملیات‌های شناسایی آماده شدیم، من بودم به عنوان مسؤول گروه و ۳۳ نفر نیرو هم در اختیارم قرار دادند، در عملیات شناسایی که وارد شدیم، در مقطعی می‌بایستی با دشمن وارد درگیری می شدیم، اما من احساس کردم بهتر است که با دشمن درگیر نشده و برگردیم، شاید هم در آن لحظات به فکر مادرم بودم و اینکه تحمل داغ ۲ شهید برایش سنگین باشد، به هر شکل دستور بازگشت را به گروه صادر کردم. شب خسته بودم و درون سنگر خوابم برد، در عالم خواب اخوی شهیدم را دیدم که به سنگر ما آمده، در حالی که بسیار عصبی و ناراحت است و یک جورایی انگار با من قهر کرده است . گفتم: چته، چرا ناراحتی؟ گفت: تو خدا را ارزان فروختی! این حرف را که زد من به قدری ناراحت شدم که از خواب پریدم، وقت نماز بود، نماز صبح را خواندم و مشغول خواندن دعا شدم و ناراحت از اینکه چرا در عملیات شناسایی آنگونه عمل کردم که اخوی شهیدم از دست من ناراحت شده است. از این قضیه حدود یک ماه گذشت، عملیات دیگری بعهده ما گذاشته شد، این بار به جد وارد عملیات شده و در مقابل دشمن ایستادیم و به اهدافی هم که در نظر داشتیم رسیدیم. از این اتفاق خیلی خوشحال بودم، درست مثل واقعه‌ی قبلی به سنگر آمدم و از فرط خستگی دراز کشیدم و در فکر بودم که اگر این بار برادرم به خوابم بیاید چه می گوید و لابد کلی از عملکرد من خوشحال شده است. در همین فکر بودم که خوابم برد، ناصر برادرم دوباره به خوابم آمد و دوزانو توی سنگر ما نشست. گفتم: حالا چی داری بگی؟ گفت: برای خدا نبود؟