در حال دریافت تصویر  ...
نام حسین برزگرگنجی
نام پدر رجبعلی
نام مادر آمنه
محل شهادت فاو

بیوگرافی
برزگرگنجی، حسین: هجدهم اسفند ۱۳۴۷، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش رجبعلی و مادرش آمنه(فوت۱۳۶۳) نام داشت. دانش‌آموز سوم متوسطه در رشته تجربی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و دوم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به کتف و گوش، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. برادرش محمدحسن نیز به شهادت رسیده است.

محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۷/۱۲/۱۸
محل شهادت فاو تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۲
استان محل شهادت بصره شهر محل شهادت فاو
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی
تحصیلات سوم متوسطه رشته تجربی
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
وصایا
شهید، حسین برزگرگنجی: می شکند قلم، زمانی که بخواهد واژه های زیبای کلمات را در دفتر سفید کاغذ بنگارد و نیز بیان، توان ندارد که بیانگر شود اوصاف و الطاف حق تعالی را که همیشه نعمت بی کرانش بر بندگان پُر از گناهش، بی کران است و باب رحمتش به سوی حقیقت پرستانِ حقجو گشوده است. آری! واژه ی عرفان -که رسیدن به حق تعالی است- کجا می تواند کلمات زیبا و عاشقانه ی عاشق را از اعماق وجود این لحظات، دیوانه ای که عقلش به راه هدف پریده و روحش زمانی که یاد خالق می کند، پروازکنان بر اوج بلندی های معرفت پَر می کشد، بر انسانها بفهماند. آری! کجاست عقلی که عاقلان کوی عشق، حقیقت را بفهمند و بیان این عزیزان حقجو را در عقل خود بگنجاند. وای بر ما انسانهای نادان که اینچنین ناتوان در بیشه ی دنیای فانی و در خانه ی تفکر، به سرمنزل نرسیم و خود را چون پرنده ای محبوس در قفس های فولادین، احساس کنیم، در حالی که روحی به بلندای عظمت جهانیان داریم. بگذریم عزیز من! که دنیا به آخر می رسد؛ ولی کلمات پُر از معنای عاشقان خداپرست، پایانی ندارد. زمانی که گلوله ی سرخ دژخیم اهریمن بر قلب روشن شهید می نشیند و خون سرخ او را بر صحنه ی کربلای خونین ایران و در سرزمین کربلاهای مکرر دنیا می چکاند، گناهان او از دفتر اعمالش پاک گردیده و آن زمانی است که شاهدِ خلوت نشین فریاد بر می دارد که: «اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداً رسول الله و اشهدان علیاً ولی الله». بر انسانهای فهمیده ی جهان، می فهماند که شهادت می دهم جز خدای قادر، خالقی نیست؛ زیرا که او تنهای مطلق است و فلسفه و حکمت بیانگر این امر می باشد و یا زمانی که با خون خود می نویسد «محمد رسول الله»، بر کل جهان هستی می فهماند که محمد (ص) فرستاده ی حقیقی حق است و شکی نیست که محمد (ص) رسول خداست و تنها علی(ع) این مرد عدالت است که نایب اوست و بعد از او می تواند با عقل سلیم خود، بر جهان اسلام حکومت کند و آن را به هدف مشخصی -که رسیدن به خداست- ببرد که هدف مقدس این عالم فرزانه هم، جز خدا نمی باشد. عالمی که فقط خدای تبارک و محمد (ص) او را شناختند و بس و هنوز کسی نیست که او را بشناسد. اری! علی(ع) مظهر آزادی، عدالت، حقیقت، معرفت، شجاعت و یگانه ابرمرد جهان اسلام که خود عارفی بود به بلندای عرفان، عرفانش به مانند عشقش همراه رسول خدا (ص) به معراج رفت و چنان عشق سوزانش بلندمرتبه است که جز او هیچکس نتوانست به معراج حق، همراه حضرت برود. چه خوب است انسان، علی(ع) را سرلوحه ی زندگی قرار دهد و او را به مانند پیر سالک خود قرار داده، آن گاه در راه خدا سلوک کند. زمانی که انسان به معرفت رسید، تازه به سر کوچه ی سلوک حقیقت رسیده و تازه خود را شناخته است و کسی که خدا را نشناسد، خود را هم نمی شناسد. بگذریم؛ زمانی که عارفی علی گونه زندگی کرد، می فهمد علی(ع) چه بود؟ معرفت بود و علی(ع) خلاصه ای از کمال بود. آری! کسی که زادگاهش کعبه دلها و آمال و محل مرگش مسجد حقیقت پرستان عاشق باشد، عیان است که چه هست و چه منزلتی و چه تقربی نزد خدای قادر دارد. باری، عزیزان! گذشته از سخنان بالا که از اعماق قلبم برخاسته و همراه قلم و جوهر، عجین گشته و بر روی کاغذ نشسته، سخنانی بیش نیز دارم؛ ولی از زمانی که خود را شناختم هرگز نتوانستم احساس خود را بر دفتر بنگارم و برای همین است که گیجم و سخنانم معنی و مفهومی ندارد و جز خودم، کسی نمی داند چه می گویم! من، این کلمات را -که حاکی از نقص سخنانم است- برای این می نویسم که فردا اگر آن را به عنوان وصیت به جای گذاشتم، نگویید که اگر نمی توانست چرا قلم به دست گرفت و بیهوده آن را حرکت داد و نیز اگر فهمیدید، بدانید که این وصایا، نه به عنوان دستورالعمل بلکه به عنوان پندی از یک انسان نادان دلشکسته است که فکر می کند می داند. زمانی که انسانی خدا را شناخت دیگر سر از پای نمی شناسد و دوست دارد که خود را به معبود حقیقی خود -که همانا خداوند قادر است- برساند. مقتضای زمان نشان دهنده ی راهی است که انسان حقشناس، باید در آن راه قدم نهد و سالک کوی دوست شود. این زمان که حکم جهاد از پیر سالک حقیقت، رسیده است، سلاح به دوش می گیرد و همانند همرزمان کفن پوش خود به نبرد با خصم بیایمان می رود و خون راه خویش را بر صفحه ی دنیای سیاه می ریزد و زمینه را برای ظهور منجی دلها آماده می سازد. معبودا! هرگاه که غمگین می شوم، تو را یاد می کنم و هرگاه که تو را یاد می کنم، دلم آرام می گیرد؛ زیرا تو خود فرمودی: «الا بذکر الله تطمئن القلوب»؛ آری! تو تنها و یگانه سرپرست عاشقان دیوانه ای و دستگیر ضعیفان و یتیمان و گناهکاران. تویی که دلم به نامت آرام گشته و در پهنای گیتی بر سر شوق آمده است. تو آنی که رحمی بر دلم آوردی و نیز تویی که خود رحم می کنی بر من. زمانی که در پرتگاه رسیدم، تویی که دستم را گرفته، مرا از لغزش می رهانی؛ ای که جانم فدای تو باد و قلبم به راه تو باد که همیشه جاوید و زنده ای! در این دم آخر -که قلم به دستم استوار است- بیانگر می شوم که: زندگی پنج تن آل عبا را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهید. شما، فاطمه و زینب (س) را و شما حسن و حسین و علی (ع)را و بدانید که اگر چنین باشید همیشه پیروزید و صبر را پیشه کنید که صبر، خود زندگی ساز است و پشتیبانی کنید اسلام را در هر زمان، خصوصاً این زمان که هنگامه ی فتح نهایی و جهانی اسلام به آقایی، آقا امام عصر (عج) و جانشین این معصوم، فقیه، حضرت امام خمینی ، این عارف مقتدر و این شیر پیر می باشد. باشد که همیشه پیروز و سرفراز باشید و با اتحاد منسجم خود بر کفر جهانی به پیروزی نایل آمده، آن گاه پرچم پر افتخار «لا اله الا الله» را بر پهنای گیتی بیفرازید و جهانیان و ستمدیدگان جهان و محرومان و ضعیفان را از قلب اسلام گرفته تا قلب ابرقدرت ها نجات داده، آن را به سوی هدف مولا علی(ع) -که فقط خدا بود و بس- ببرید و تا آخرین نفس جنگیده تا مظلومی در جهان باقی نماند. سرباز اسلام؛ حسین برزگر گنجی ۱۶/۰۴/۱۳۶۳
دست نوشته ها
حاج علی خان، حالت چطوره، خوبی؟ خوشی؟ ای مرغ خوش خوان سحر از حال خودم حرف نمی زنم و تو هم فکر نکنی که دارم حال ظاهرم را می گویم، از اینکه به فکر ما نیز هستید خوشحال شدم. سلام مرا به حاج امیر آقای دیوانه برسان و از طرف من یه دونه بزن توی سرش و بگو: اما تو هم رفیقی ها، تا قزوین آمدی اما یک سر پیش ما نیامدی. سلام مرا به همه ی بچه ها برسان، علی ضیایی، شعبان مسکین، چوکوزوکی جولا، حسین شکوهی، عمو صفر و همه بچه ها. در ضمن یه آمپول بی خیالی بزن توی رگ. دیگه بیشتر از این وقت تو را نمی گیرم. شهید حسین بزرگر گنجی/ ۲۱/۲/۱۳۶۴


کلام شهید حسین برزگر گنجی
Loading the player ...