در حال دریافت تصویر  ...
نام عبدالله مددخانی
نام پدر عباس
نام مادر کبری
محل شهادت طلائیه

بیوگرافی
مددخانی، عبدالله: یکم فروردین ۱۳۴۲، در روستای گزنه از توابع شهر قزوین دیده به جهان گشود. پدرش عباس (فوت۱۳۵۰) کشاورزی می‌کرد و مادرش کبرا (فوت ۱۳۵۲) نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر بود. سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. پانزدهم فروردین ۱۳۶۴، در طلاییه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر او را در گلزار شهدای شهر زادگاهش به خاک سپردند.

محل تولد قزوین - گزنه تاریخ تولد ۱۳۴۲/۰۱/۰۱
محل شهادت طلائیه تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۰۱/۱۵
استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت خرمشهر
وضعیت تاهل متاهل درجه نظامی
تعداد پسر ۱ تعداد دختر ۱
تحصیلات پنجم ابتدائی رشته -
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید قزوین - قزوین


در صورت داشتن تصاویر یا اطلاعات بیشتری از شهید می توانید آنها را در اختیار ما قرار دهید تا در سایت قرار گیرد

   
عنوان         فایل   
متن
تصاویر
اسناد
وصایا
بِسمِ اللّه الرّحمنِ الرّحیم. وصیّت نامه این جانب عبداله مددخانى، فرزند عباس، دارنده شناسنامه شماره ۲، اعزامى از بسیج قزوین، داوطلب، شهادت مى‏دهم که خداوند یکتاست و شریکى ندارد و یکصد وبیست و چهار هزار پیامبر که اولینش حضرت آدم(ع) و آخرینش حضرت خاتم النبیین محمد مصطفى(ص) مى‏باشد که از جانب خداوند تعالى آمدند، همه ایشان برحقند. شهادت مى‏دهم که حضرت على(ع) با یازده فرزندش، امامان برحق و وصىّ رسول اله هستند که آخرین آنها حضرت بقیه‏الاعظم ، امام زمان(عج) بوده که در پرده غیب به سر مى‏برند و روزى خواهد آمد تا جهان را به حکمیّت اللّه و حکومت عدالت و برحق خویش نماید. شهادت مى‏دهم که حضرت امام خمینى نایب برحق امام زمان(عج) و رهبر کبیرانقلاب اسلامى مى‏باشند و هر کس به ولایت و حکومت ایشان ایمان نیاورد به اسلام ایمان نیاورده. تنها خطى که در خط اصیل اسلام و قرآن حرکت کرده و قدم بر مى‏دارد خط ولایت فقیه است. هر کس به جز این خط حکومتى داشته باشد باطل و پوچ است و ما در این انقلاب دیدیم کسانى که پا از این خط و حکومت درازتر کردند، همگى به زباله‏دان تاریخ رفتند. من، تنها تقاضایم از امت حزب اله و دیگران این است که با ایمان خالص و استوار پشتیبان ولایت فقیه - که استمرار حرکت انبیاست - باشید تا از خطرهاى شیاطین و قدرت نمایى مستکبران در امان بمانید. انشااللّه‏، بتوانم پاسدار حرمت خون شهدا باشم. در مکتب اسلام اساس حیات و زندگى توأم با جهاد و جنگ علیه منافقین و کفّار است، که این هدف اصلى انبیا و امامان بوده؛ عقیده ما در نوک شمشیرهاست. در چنین منطق و مکتب اگر کسى بى‏تفاوت و گوشه گیر باشد، مرده‏ایست در قالب یک جسم. برادران و خواهران! آینده این انقلاب بسته به اراده و همت شماست. پس شما باید الهى بوده و به لطف شما این انقلاب به انقلاب حضرت مهدى(عج) متصل شود. بدانید که تا استکبار و بى‏عدالتى در روى زمین هست، جنگ هم هست پس بکوشیم تا جامه ذلت نپوشیم. من آگاهانه و با بینش این راه را انتخاب کردم و هیچ اجبارى نسبت به جبهه رفتنم نبوده، به نداى ولى فقیه خود که همان امام خمینى مى‏باشد لبیک گفته، خداوند انشااله، تا ظهور حضرتش، امام ما را نگهدارد. وصیتم به خانواده و برادرانم این است: اگر لطف خداوندى شامل حال من شد و من به درجه رفیع شهادت نایل گشتم، اصلاً، برایم گریه و عزادارى نکنید بلکه براى على اکبر حسین(ع) و عاشوراى حسین(ع) گریه کنید. مبادا پیش دشمنان گریه یا ناراحتى نمایید که آنان شاد مى‏شوند و اگر پیش دوستان گریه کنید ناراحت مى‏شوند، پس این عمل نشان دهنده ضعف انسان است. دیگر چگونه احساس خودم را به این انقلاب و امام بیان نمایم فقط باید بگویم: درود به روان پاک تمامى شهیدان و سلام به امام زمان(عج) و نایب برحقش، امام خمینى، مرگ بر آمریکاى جهانخوار. پیروز باد مکتب نجات‏بخش اسلام. درود بر امام خمینى رهبر کبیر انقلاب اسلامى. والسلام علیکم و رحمة اله و برکاته. ۲۹/۶/۶۲. عبداله مددخانى
خاطرات
زهرا مددخانی، فرزند شهید: من حدود چهار سالم بود، که پدرم به شهادت رسید؛ لذا چیزی از او به خاطر ندارم و همین مرا بیش‌تر رنج می‌دهد. ای‌کاش! حداقل لحظاتی از بودن با پدرم را به خاطر داشتم، تا مونس تنهایی‌هایم باشد. شرکت در «کنکور سراسری» و قبولی در دانشگاه برایم خیلی مهم بود. روز قبل از امتحان به سراغ بابا در «گلزار شهدا» رفتم و برای اولین بار از او خواستم که کمکم کند، تا در دانشگاه قبول شوم. علی‌رغم این که سه سال بود، تحصیلات «دوره‌ی متوسطه» را به اتمامم رسانده بودم، سر امتحانات کنکور، اصلاً استرس نداشتم و انگار دارم در یک امتحان معمولی مدرسه شرکت می‌کنم. آن روز آرامش خاصی داشتم و به پرسش‌های زیادی هم پاسخ دادم و به لطف خدا و دعای پدرم در دانشگاه قبول شدم.  چندی پیش با بچه‌های دانشگاه و در قالب اردو به مناطق جنگی رفته بودیم. برای اولین بار بود که پا به منطقه‌ی «طلاییه» می‌گذاشتم. محلی که بابایم شهید شده بود. «طلاییه» را خیلی قشنگ دیدم. آن جا که رسیدم، حس کردم بابایم به پیشوازم آمده و هر جا که قدم می‌گذارم با من همراه است. آن روز، حس خیلی خوب و قشنگی داشتم و بابایم آرامش خوبی به من داده بود. هیچ‌وقت آن روز از یادم نمی‌رود!