در حال دریافت تصویر  ...
نام رسول بیاتلو
محل تولد بوئین زهرا - قوزلو


در حال دریافت تصویر  ...
نام مختار ربی
محل تولد قزوین - ارشت


در حال دریافت تصویر  ...
نام اصغر فرجی اینانلو
محل تولد قزوین - خان آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد رحیم کبیری
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید فرشید کاتوزی
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام اصغر انصاری
محل تولد بوئین زهرا - منصور-دهستان خرقان غربی


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید اکبر خضری
محل تولد تاکستان - خنداب


در حال دریافت تصویر  ...
نام حجت الله اسدالهی
محل تولد تاکستان - دولت آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید حسین مهاجری
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد صادق زرآبادی پور
محل تولد قزوین - التین کش


در حال دریافت تصویر  ...
نام علی اصغر فرمانی
محل تولد تاکستان - قلات


در حال دریافت تصویر  ...
نام عباس فرضی
محل تولد قزوین - شیداصفهان


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمود محمدقاسمی
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام مجید حاصلی آغبلاغ
محل تولد تکاب - آغبلاغ


در حال دریافت تصویر  ...
نام صفر چراغی
محل تولد قزوین - نجف آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام رضا اسماعیلی
محل شهادت منطقه قروی بجنورد



یک خاطره شهید  کاظم محمدی


انگشتری نامزدم را بِبَر!

هم‌رزم شهید: می‌خواستم به مرخصی بیایم، که دیدم لباس دُرست و حسابی ندارم. سراغ دوستم «کاظم» رفتم و از او خواستم که لباس‌هایش را به من قرض بدهد تا به مرخصی رفته و برگردم. «کاظم» گفت: «من خودم لازم دارم؛ چون من هم قرار است فردا به مرخصی بروم.» فردا صبح «کاظم» به سراغم آمد؛ در حالی که لباس‌هایش را مرتب کرده بود تا به من بدهد. گفتم: «چی شد؟ … مگه تو نمی‌خواهی به مرخصی بروی؟» گفت: «نه!» ظهر آن روز عازم مرخصی بودم. برای خداحافظی سراغ «کاظم» رفتم. در حال خواندن نماز ظهر بود. صبر کردم تا نمازش تمام شود. بعد گفتم: «من دارم می‌روم، کاری نداری؟» گفت: «کار خاصی ندارم؛ خوش آمدی. فقط سلام مرا به خانواده‌ام برسان و این ساعت و انگشتری نامزدی‌ام را به همسرم بده.» گفتم: «برای چی؟» گفت: «دیشب در خواب آقایی را با لباس‌های سبز و نورانی دیدم، که مرا با اسب خود به باغ سرسبزی برد و گفت: «کاظم»! این باغ را خوب تماشا کن. این‌جا، جای توست؛ نه آن دنیایی که به هیچ کس وفا نمی‌کند!» با شنیدن این حرف‌ها، گریه‌ام گرفت و از گرفتن ساعت و انگشتری امتناع کردم و او را سخت در آغوش گرفته و خداحافظی کردم.  چند روزی از مرخصی‌ام گذشته بود. اضطراب عجیبی داشتم. از خانه که بیرون زدم، خبر شهادت «کاظم» را یکی از دوستانش برایم آورد؛ البته همراه با ساعت و انگشتری نامزدی‌اش!