در حال دریافت تصویر  ...
نام فرامرز شیرزاد مشهدی
محل تولد مشهد


در حال دریافت تصویر  ...
نام عبدالله کشاورز قدیمی
محل شهادت شوش


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید محمد کاظمی
محل شهادت سردشت


در حال دریافت تصویر  ...
نام شکرالله نوروزی
محل شهادت سوسون سردشت


در حال دریافت تصویر  ...
نام علی اصغر چرخلوبرزگر
محل شهادت میمک


در حال دریافت تصویر  ...
نام عین الله خسروی
محل شهادت اشنویه


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید ابراهیم حسینی
محل شهادت شلمچه


در حال دریافت تصویر  ...
نام قدیر پیرمردوندچگینی
محل شهادت بانه ـ پایگاه بردرش


در حال دریافت تصویر  ...
نام جواد صفاری زاده شوشتری
محل شهادت بندرامام خمینی


در حال دریافت تصویر  ...
نام حسن بهرامی
محل شهادت سقز



یک خاطره شهید  قاسم شکیب زاده


وقت بدرقه نبودم!

حسن شکیب‌زاده: برادم فکر می کرد،‌چون من در بنیادشهید کار می کنم، رفتن بچه ها به جبهه و شهادت آنها برایم طبیعی و عادی است، سرش را کج کرد و گفت: علی داداشی،‌ تو لااقل اجازه بده که من بروم جبهه، همه ی دوستام دارند میرن. قاسم، قبل از اینکه بیاید پیش من،‌ سراغ همه ی برادرها و خواهرها رفته بود و همه ناامیدش کرده بودند،‌یک فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم: اتفاقاً من با مسوول اعزام بسیج صحبت کردم که تورو بفرستند جبهه، برو. قاسم اصلا باور نمی کرد، انگار پرزد، من بلافاصله تلفن را برداشتم و به مسوول اعزام گفتم: اخوی ما دارد میاد سراغ شما که اجازه بدی برود جبهه، شناسنامه اش را بخواه و چون به سن قانونی نرسیده، جلوشو بگیر و نزار برود. آن روزها سرمان شلوغ بود، مرتب شهید و مجروح می آوردند و ما هم بایستی همه ی کارهای لارم را انجام دهیم، بنابراین یادم رفت که موضوع را پیگیری کنم، اتفاقاً چون فردای آن روز هم بایستی برای تشییع پیکر مطهر ۱۶ شهید برنامه ریزی کنیم، شب خانه نرفتم، و تا صبح بنیاد بودیم. ساعت ۸ صبح بود، مادر زنگ زد و گفت: قاسم دیشب نیامده، گفتم حتماً با بچه ها رفته است بسیج، ‌ظاهراً مادر قانع شد و من هم گوشی را قطع کردم و مشغول کارها شدم. وسط مسیر تشییع شهدا بودیم که مسوول اعزام بسیح را دیدم، زد پشت من و گفت: حالا اخوی، ما را می زاری سر کار؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: اخوی شناسنامه اش را آورد،‌ اما سنش که مشگلی نداشت. گفتم: خوب! گفت: خوب که خوب، ما هم مهر زدیم و رفت. گفتم: کجا؟ گفت: احتمالاً خرمشهر….. چند روزی خانه آفتابی نشدم و به هر کجا زدم که از طریق تلفن و دوستانش پیدایش کنم، نشد که نشد. چند روزی از رفتنش گذشته بود، ‌ساعت ۹ صبح و طبق معمول زنگ زدم به تعاون سپاه، که اسامی شهدایی را که شب قبل آورده بودند،‌ به پرسم و برای تشییع، بر نامه ریزی کنیم، کیانی، مسوول تعاون، گوشی را برداشت. گفتم: خسته نباشید،‌اسامی شهدا را بگو که من یادداشت کنم. گفت: شکیب، تویی! گفتم: بله. گفت: ا، اسم اخویت هم که توی لیست است …. ساک وسایلش را که همراهش آورده بودند تحویل گرفتم، یکراست رفتم سراغ شناسنامه اش، طوری شناسنامه اش را دستکاری کرده بود که فهمیدنش خیلی سخت بود.