در حال دریافت تصویر  ...
نام خانعلی رشوندی
محل تولد قزوین - بادمجین


در حال دریافت تصویر  ...
نام غضنفر آذرخش
محل تولد بوئین زهرا - شال


در حال دریافت تصویر  ...
نام ولی شفیعی
محل شهادت بستان


در حال دریافت تصویر  ...
نام بهرام خوئینی
محل شهادت شوشتر - پادگان انبیا


در حال دریافت تصویر  ...
نام فرامرز محمدی
محل شهادت سقز - پایگاه کروکلان


در حال دریافت تصویر  ...
نام ناصر عباس نیکو
محل شهادت تهران



یک خاطره شهید  مسیب مرادی کشمرزی


ايشان خستگي را خسته كرد!

علي نوري: ايشان قبل از شهادتش از اكثر بچه ها خداحافظي كردند و با خوشرويي به من گفتند كه حاجي من مي خواهم به كردستان بروم، من را حلال كنيد. هميشه پيشرو و داوطلب بودند و بعد از جنگ براي رفتن به منطقه هميشه تنها و يا با يكي از دوستانش كه خيلي صميمي بود مي رفتند و هميشه خنده بر لبانش بود و هر وقت مي ديد كه بچه ها ناراحت هستند كاري مي كردند كه بچه ها از ناراحتي بیرون بیايند. هيچ وقت از ايشان استراحتي نديدم حتي در كمترين لحظه ها كه همه خسته مي شدند ايشان خسته نمي شدند و ايشان خستگي را خسته كردند. در موقع استراحت و يا كار هيچ وقت در جاي ثابتي نبودند به واحد مي رفتيم مي گفتند همين الان اينجا بود رفته گردان و از گردان به تيپ رفته و از تيپ هم به قرارگاه و جاي خاصي نداشت كه بتوان آنجا پيدايش كرد، موقع خواب هم جاي ثابتي نداشت و هر جا كه بود مي خوابيد. در شناسايي مين ها خيلي تسلط داشت و هر چه مين در منطقه ي عراقي ها بكار مي بردند همه را مي شناخت و مي دانست كه چطوري تله گذاري و خنثي مي شود. یک روز براي نماز صبح بلند شدم، ديدم كه يكي از بچه ها خيلي گريه مي كند، فكر كردم كه شايد فرمانده اش به او چيزي گفته است، ولي او از راديوهاي خارجي شنيده بود كه امام رحلت كرده، تا اينكه آقاي مرادي را ديدم و با خوشرويي پيش او رفتم، همين كه به او دست دادم او نشست و شروع به گريه كرد و با صداي بلند آنقدر گريه مي كرد كه من به او گفتم بلند شو و روحيه بچه ها را خراب نكن، ما الان بايد بيشتر آمادگي داشته باشيم و داخل چادر رفت و ديگر ناي حرف زدن نداشت، هنوز هق هق هايش و گريه هايش در گوش من است. يكبار ما مي خواستيم خطي را از ارتش تحويل بگيريم. مصيب براي تحويل خط با مسوولش بگو و مگويي كرده بود كه ما بچه ها را بياوريم و شما سنگر را همين طوري به ما بدهيد. دفعه ي بعدي كه مصيب مي خواست برود، من گفتم كه تو نرو، بگذاركه من بروم و او هم قبول كرد، موتور را گرفتم و رفتم و چون منطقه گل آلود بود، تمام سر و وضعم گل آلود شده بود و بالاخره فرمانده ارتش را پيدا كردم و سربازش گفت كه بياييد داخل و من گفتم كه نمي آيم، بگوييد از تيپ ۸۲ براي تعويض خط آمده اند، ضمنا بگوييد که از نوادگان سرهنگ آذرنوش است! يكدفعه ديدم كه سرهنگ با زير شلوار و زير پيراهن آمد و به من گفت: همين طوري بيا داخل. گفتم: سر و وضعم گلي است. گفت: عیب ندارد، بيا داخل و بعد پرسید: شما از طرف آن آقايي كه بداخلاق است و كمي پايش مي لنگد آمده ايد؟ -چون مصيب يك پايش روی مين رفته بود و مچ پايش قطع شده بود- گفتم: بله، من معاون ايشان هستم. گفت: اين پسر خيلي تند مي رود، همين الان مي خواهد همه چيز را بگيرد و همه كارها را بكند و آمدند اينجا يك چيزهايي گفتند و رفتن،د ما بايد روي نظم كار كنيم. گفتم: ايشان كمي عجول هستند و هيچ جا ثابت نيستند و هميشه در تكاپو هستند. بعد از صحبت كردن با فرمانده خداحافظي كردم، ولي ايشون هنوز متقاعد نشده بودند كه سنگر را به ما بدهند، هنگام خداحافظي ديدند كه مرادي با يك ماشين دور مقر را مي گردد و همين كه او را ديد گفت: بگو كه همين فردا ما سنگر را تحويل مي دهيم و بياييد و امضا كنيد و چيزي هم نمي خواهيم، ولي ديگر او را با خود نياوريد. من هم خداحافظي كردم و كمي جلوتر رفتم كه مصيب جلو آمد و گفت: چي شد؟ گفتم: قبول كردند. گفت: چطوري؟ گفتم: آشنا در آمديم و ديگر به او نگفتم كه چون شما را ديدند قبول كردند. ولي بعد از آن ماجرا، با همان سرهنگ دوست شدند و حتي در قزوين هم با هم ارتباط داشتند و با هم رفيق شدند، مصیب شايد تنها كسي بود كه بلافاصله با بچه ها رابطه برقرار می كرد.