در حال دریافت تصویر  ...
نام علیرضا شهبازی
محل تولد تهران


در حال دریافت تصویر  ...
نام شیرمحمد خوش نامی
محل تولد بوئین زهرا - هرائین


در حال دریافت تصویر  ...
نام علی اکبر صمیمی
محل تولد بوئین زهرا


در حال دریافت تصویر  ...
نام قاسم کبیری
محل تولد قزوین - شیداصفهان


در حال دریافت تصویر  ...
نام عیسی قنبری
محل تولد میانه


در حال دریافت تصویر  ...
نام مصطفی رسولی سفیددری
محل تولد قزوین - سفیدرود


در حال دریافت تصویر  ...
نام عبدالحسین مشاطان
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام اسماعیل صالحی حقی
محل تولد جلفا - حق‌وردی آباد


در حال دریافت تصویر  ...
نام داود فرجی
محل تولد قزوین - آقچه کند


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید جلیل ابراهیم رادیان افشار
محل تولد بیجار - نیکی کند


در حال دریافت تصویر  ...
نام احمد صادقی نیارکی
محل تولد قزوین - نیارک


در حال دریافت تصویر  ...
نام سید مفید موسوی
محل شهادت بستان


در حال دریافت تصویر  ...
نام قاسم زنده دل
محل شهادت بستان


در حال دریافت تصویر  ...
نام کریم افشار طونیانی
محل شهادت میرآباد سردشت


در حال دریافت تصویر  ...
نام حاجی قربان محمدشاهی
محل شهادت جاده بستان


در حال دریافت تصویر  ...
نام عیسی رشنو
محل شهادت دزفول


در حال دریافت تصویر  ...
نام موسی کاظم لو
محل شهادت سوسنگرد


در حال دریافت تصویر  ...
نام احمد صادقی نیارکی
محل شهادت گیلانغرب


در حال دریافت تصویر  ...
نام عبدالله قلعه قوند
محل شهادت بستان


در حال دریافت تصویر  ...
نام احمد سرکارراه
محل شهادت بستان


در حال دریافت تصویر  ...
نام مهدی فتحی زهرایی
محل شهادت سوسنگرد



یک خاطره شهید  محمد جعفرخانی


بی انصاف! تو که گفتی جعفرخان بنّاست!

همرزم شهید : چند ماه پیش از شهادت، خدا توفیق داد اسم من و جعفر خان برای سفر حج در آمد. او گفت من بدون همسرم نمیروم. کار همسرانمان هم جور شد و عازم شدیم. ازش پرسیدم وقتی کعبه را دیدی از خدا چه خواستی؟ گفت: از خدا خواستم تا جایی که می توانم از دشمنان بکشم و خودم هم شهید شوم. در همان روز اول، همه کاروان علاقه خاصی به جعفرخان پیدا کرده بودند. یک پیرمرد بود که اصرار داشت بداند ما کارمان چیست. به هر بهانه ای می پرسید شما دو تا چه کاره اید؟ آخرش من به شوخی گفتم: من پیمانکار ساختمانی هستم و جعفر خان هم بناست! چند ماهی از شهادت جعفر خان گذشته بود که یک نفر زنگ زد به گوشی ام. صدایش می لرزید. حاجی همسفرمان بود: بی انصاف! تو که گفتی جعفرخان بنّاست! و هق هق گریه می کرد...