در حال دریافت تصویر  ...
نام حمید اعرابی
محل تولد تهران


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد زاکانی
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام محمد مهدی شهسواری
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام اباصلت مصطفایی
محل تولد بوئین زهرا - هله ور


در حال دریافت تصویر  ...
نام سعید انصاریان
محل تولد قزوین


در حال دریافت تصویر  ...
نام بابک کبودوند
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام مرتضی آقا علی خانی
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام علی اکبر رجبی تتنکی
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام داود شالی
محل شهادت جزیره مجنون


در حال دریافت تصویر  ...
نام صفر اسمعیلی
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام اکبر قهرمانی نجاتی
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام مرتضی افشار ونگینی
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام قربان علی کوچک تبار
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام شیرقلی اسپرورینی
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام مرتضی علویری
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام بیژن کاکاوند
محل شهادت دزفول


در حال دریافت تصویر  ...
نام جواد فخاری
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام مرتضی جلالیان
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام خلیل رضایی
محل شهادت شیخ محمد


در حال دریافت تصویر  ...
نام فهیم قویدل دارستانی
محل شهادت شیخ محمد



یک خاطره شهید  سعید پایروند


ساعت ورود به خانه ابدی

خدیجه زند، مادر شهید سعید پایروند: یادم می آید که شبهای جمعه زیادی را به همراه سعید عزیزم برای شرکت در دعای کمیل، به حسینیه امامزاده حسین(ع) رفته و بعد از دعا به مزار شهدا می رفتیم. یک شب، بعد از اتمام دعای کمیل با سعید به مزار شهدا رفتیم، به قطعه ی آخرین که رسیدیم، سعید ایستاد. گفتم: سعید جان چرا ایستادی؟ گفت: مادر، این جا که می بینی، خانه ی من است و مرا اینجا دفن خواهند کرد. این را که گفت، گریه امانم نداد و به سعید گفتم: سعید جان مرا تنها نگذار، من که غیر از تو کسی را ندارم. سعید که مرا ناراحت دید، خندید و با خنده اشکهایم را پاک کرده و مرا در آغوش گرفت و گفت: مادر من شوخی کردم. در راه برگشت به خانه بودیم که از سعید پرسیدم که چند روز در مرخصی است و مجددا کی به جبهه بر می گردد؟ سعید هم بلافاصله گفت: مادر فردا ساعت ۴ بعدازظهر می روم! فردا شب که می خواست برود، برای آخرین بار در آغوشم گرفته و او را بوییدم و او هم خندید و رفت. چند روزی گذشت، اول اسفند ماه بود که پیکر عطرآگین او را آوردند و پس از تشییع، دقیقا ساعت ۴ بعدازظهر روز ۵ شنبه به خاک سپردند و آن هم دقیقا جایی که قبلا خودش نشان داده بود.